تبليغاتX
MY BABY

Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

آیا شما هم مثل من هستید؟ من هر وقت به مغازه یا فروشگاهی خاصی احتیاج پیدا میکنم و وسیله یا جنسی میخوام نمیدونم چرا همه اون مغازه ها از جلوی چشمم میپرن و هرچی میگردم چشمم یه اون مغازه خاص نمییوفته مثلا ۵ شنبه تصمیم گرفتیم موهای آروینو کوتاه کنیم بماند که من چقدر توی حمام باهاش کلنجار رفتم ولی نذاشت به موهاش دست بزنم و میدونم توی آرایشگاه هم به شدت گریه میکنه ولی خوب چاره ای نیست. به هرحال ما بعد از ظهر از خونه زدیم بیرون و تو کوچه های اطرافمون آرایشگاه  پیدا نکردیم رفتیم توی پاسداران هر چی چشم چرخوندیم هیچ آرایشگاهی نبود به راهمون ادامه دادیم رسیدیم به شریعتی و تا نزدیک تجریش رفتیم فقط یه دونه پیدا کردیم که اونم تعطیل بود آهان یادم رفت بگم که حامد گفت یکی توی خیابون دولت هست که یه مدت پیش خودش رفته بود پیشش و البته اونم تعطیل بود و حالا که یکروزم من پییه گریه ها وجیغهای آروینو به تنمون مالیده بودم و بعد از یکماه کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم ببرمش سلمونی با کمبود شدید سلمونی مواجه شدیم یا شایدم بوده ولی اونروز تعطیل بوده.حالا توی هر کوچه و سوراخی نگاه میکنی یه آرایشگاه زنونه میبینی.تازه اونروز تصمیم گرفتیم براش تاب بخریم و توی مسیر ذکر شده ۵ تا اسباب بازی فروشی بود که فقط یکیشون تاب داشت و منم از روی ناچاری خریدم از روی ناچاری چون اصلا خوشگل نیست ولی آروین خیلی از تاب بازی خوشش اومده و وقتی تابش میدیم میگیم تاب تاب عباسی اونم تکرار میکنه تا تا بدابو (حالا به چه زبونی میگه نمیدونم).

وووواااایییییی امروز یه اتفاق بد افتاد آروین که داشت با شورت تو خونه میگشت و ادای جارو کردن منو در مییاورد پاش گرفت به کاکتوسمون و پر از خار شد طفلکی اصلا گریه نکرد ولی خیلی دلم سوخت بیشترشو با موچین در آوردم ولی چندتاش بیرون نیومد حالا یعنی چی میشه؟خودش مییاد بیرون؟شما میدونید باید چیکار کنم؟

تو پست بعدیم میخوام در مورد عید و برنامه ها و آرزوهایی که برای سال جدید دارم بنویسم ازشما دوستهای خوبم هم میخوام که شما هم به ایده و برنامه هایی که برای سال ۸۷ دارید فکر کنید و توی نظرات پست بعدیم بنویسید.شاید هم برای خودتون نیروی محرک باشه و هم به بقیه انرژی بده.

این مطلبو بخونید خیلی قشنگه من وقتی خوندمش اشک تو چشمام جمع شده بود دلم برای خودم و همه مامانها لرزید.

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟ خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد براحتی می توانی او را مادر
صدا کنی
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت توسط سودی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا