من مطمئنم به تنبلی و ریلکسیه (به قول مامانم دل گنده) من و شوهرم هیچکس تو دنیا پیدا نمیشه فکرشو بکنید ۵شنبه برای اولین روز ما برای خرید عید دست به کار شدیم رفتیم میلادنور و هر کدوم یه شلوار جین خریدیم امروز عصر یعنی شنبه عصر هم رفتیم تجریش و پاساژ قائم یه کیف و کفش خریدم و چون به معنای واقعی حالم از این کیف و کفشهای ورنی بهم میخوره ۳ ساعت گشتم تا غیر ورنی پیدا کردم.برای آروین هم رفتیم نمایندگیه موبانگ که همیشه براش لباس میخرم ولی فکر کنم همه جنسهای خوشکلشو فروخته بود چون هیچی چشممو نگرفت فقط چندتا تیکه لباس راحتی براش خریدم امروز دیگه حتما باید براش بخرم ولی نمیدونم برم ارمغان کودک یا همون تجریش
یه پاساژ هم توی گاندی هست که فقط لباس بچه داره شایدم برم اونجا ببینم خدا کمک میکنه دیگه امروز یه چیزی برای آروینم بخرم
.از خونه تکونی هم راحت بودم چون تازه ۳ماهه که اومدیم توی خونه جدیدمون.و چون ما توی این ۵ سالی که ازدواج کردیم هیچوقت موقع سال تحویل توی خونه خودمون و تهران نبودیم من متاسفانه تا حالا هفت سین توی خونمون پهن نکردم باورتون میشه؟
عاشق عید و حال و هوای قبلش هستم به سفره هفت سین هم خیلی معتقدم ولی تو خونه ای که هیچکس نیست سفره پهن کردن فایده نداره.برعکس بعضیها که لباس نوپوشیدن عید و دیدو بازدیدها براشون مسخره مییاد ولی برای من این نو شدن لباسها و چهره ها و... خیلی قشنگه.قبلا گفته بودم توی پست آخر سال میخوام از برنامه های سال جدیدم بنویسم ولی فرصت نشد.ما ۴شنبه صبح میریم مسافرت به سمت ...و ایشالا ۱۶ فروردین برمیگردیم.لپ تاپو با خودم میبرم و به همه دوستام توی این تعطیلات سر میزنم دیگه اعتیاد که شاخ و دم نداره منم اگه یکروز نیام تو وبلاگم مثل مرغ سر کنده میمونم
.امسال برای من و خونواده ۳نفریمون خیلی سال خوب و پربرکتی بود امیدوارم سال ۸۷ هم همینطور باشه البته برای همه.برای همه دوستای عزیزم که امسال توی این دنیای مجازی باهاشون آشنا شدم سال خوبی آرزو میکنم و امیدوارم همه به خواسته دلشون برسن پای سفره هفت سین هم دعا یادتون نره.![]()
پی نوشتی که بعدا نوشتم:بلاخره طلسم شکست ومن برای آروین لباس خریدم
از یک پاساژ توی گاندی که فقط لباس بچه داره.اگه لباس بچه خوشکل و مارکدار و خوب میخواید حتما یه سر به اونجا بزنید شاید قیمتهاش نسبت به بقیه جاها بالاتر باشه ولی آدم خیالش راحته که جنس خوب و قشنگ میخره.
عکسهای ما توی شیطان کوه لاهیجان گرفته شده.
۲.آروین واقعا خوشحال بود و کلی کیف کرد و چیزهای جدید دید.منم از خوسحالیش لذت میبردم به حدی حال میکرد که منم فراموش کرده بود
۳.اون نوشته روی پارچه رو از شهر آستانه که رد میشدیم گرفتیم.فکر میکنم سوتیه ساله
الان که دارم مینویسم ساعت یک و نیم نیمه شب چهارشنبه هست و ما فردا صبح میخوایم بریم شمال بلاخره این زمستون سرد و طولانی کم کم داره تموم میشه و ما هم دیدیم هوا گرمتر شده و شنبه هم تعطیله تصمیم گرفتیم برای تغییر روحیه و استراحت چند روز بریم شمال.جایی که میریم یه مجتمع تفریحی توی زیبا کناره.یه باغ تقریبا بزرگه که دورتا دورش ویلا ساختن و توی باغ پر از گلهای رنگارنگه و همچنین زمین والیبال و تنیس و قفس پرندگانی مثل طاووس درست کردن و چندتا تاب بزرگ که جون میده برای آروین.چند ماه پیش که رفتیم تیم ابومسلم خراسان با تیم ملوان انزلی مسابقه داشتند و توی همون مجتمع اقامت داشتند و برامون جالب بود که ۳روز با خداداد عزیزی و تیمش یکجا بودیم و چندتا عکس هم باهاشون گرفتیم چیزی که برامون جالب بود این بود که زمان خیلی کمی تمرین میکردند و بیشتر اومده بودند تفریح مثلا هرشب قلیون چاق میکردند وتا نصف شب توی باغ مجتمع دور هم مینشستند و پچ پچ میکردنو قاه قاه میخندیدن به خاطر همینه که فوتبالمون در کل چیزی نمیشه حالا نظم و دیسیپلین و تمرینات تیمهای خارجی رو باید دید ولی در کل باحال بودند.یه نکته مثبت دیگه هم که اونجا داره یه رستوران خوبه که غذاهاش واقعا عالیه و کاملا مزه غذاهای خونگیو میده.
ما از وقتی ازدواج کردیم این اولین باری هست که ۴ ماهه نرفتیم مسافرت (به خاطر سردیه هوا).کلا مسافرت رفتنو دوست داریم و زیاد هم میریم (دختر خالم اسممو گذاشته مارکوپولو
) و عاشق کشف کردن جاهای جدید هستیم.وقتی باردار بودم اطرافیان بهم میگفتن بعد از بچه دار شدن دیگه نمیتونید جایی برید ولی ما رومون زیاده وقتی آروین یکماهه بود رفتیم سفر به حامد میگم فکر نکنم هیچ بچه ای اندازه آروین مسافرت رفته باشه و خیلی هم مقاوم شده گاهی شده ۸ ساعت توی ماشین بودیم و اصلا بهش سخت نگذشته فکر میکنم وقتی بزرگ بشه راننده ماشین بزرگ بشه
تازه زمان بارداریم حدود ۹ مرتبه مسافرت رفتم بار آخر ۸ ماهه بودم که توی فرودگاه جلومو گرفتن و نمیذاشتن سوار هواپیما بشم بعد از اینکه منو فرستادن پیش پزشک فرودگاه و اونم معاینه کرد و گواهی نوشت که مشکلی نیست اجازه صادر شد و من در حالیکه هواپیما آماده پرواز بود سوار شدم فکرشو بکنید تنها هم بودم و کسی باهام نبود.ما بیشتر مواقع سه نفری میریم سفر. چندتا دوست باحال هم داریم که گاهی که جور میشه باهامون مییان.ولی اصلا مسافرت با خونواده رودوست ندارم چه خونواده خودم باشه چه خونواده شوهرم.از مسافرتهای شلوغ پلوغ خوشم نمییاد.وقتی خودمون ۳تایی میریم سفر بیشتر بهمون خوش میگذره.من اگه یک روزی یه پول قلمبه داشته باشم اولین کاری که میکنم میرم دور دنیارومیگردم. حامد همیشه میگه دلم میخواد آروین بزرگ بشه و بره دنبال درس و زندگیش و ما هم با خیال راحت یه کاروان بخریم و بریم دور دنیا رو بگردیم
.حتما عکسهای باحال میگیرمو میذارم تو وبلاگم.![]()
وووواااایییییی امروز یه اتفاق بد افتاد آروین که داشت با شورت تو خونه میگشت و ادای جارو کردن منو در مییاورد پاش گرفت به کاکتوسمون و پر از خار شد طفلکی اصلا گریه نکرد ولی خیلی دلم سوخت بیشترشو با موچین در آوردم ولی چندتاش بیرون نیومد
حالا یعنی چی میشه؟خودش مییاد بیرون؟شما میدونید باید چیکار کنم؟
تو پست بعدیم میخوام در مورد عید و برنامه ها و آرزوهایی که برای سال جدید دارم بنویسم ازشما دوستهای خوبم هم میخوام که شما هم به ایده و برنامه هایی که برای سال ۸۷ دارید فکر کنید و توی نظرات پست بعدیم بنویسید.شاید هم برای خودتون نیروی محرک باشه و هم به بقیه انرژی بده.
این مطلبو بخونید خیلی قشنگه من وقتی خوندمش اشک تو چشمام جمع شده بود دلم برای خودم و همه مامانها لرزید.
صدا کنی
هر چی سعی کردم توی خود بلاگفا عکسهارو بذارم نمیدونم چرا آیکون افزودن تصویر باز نمیشه.میخواستم زیر عکسها توضیحات بنویسم که مجبورم همینجا بنویسم.
۱.اون عکسی که آروین لبهاشو غنچه کرده داره بوس میده
۲.عاشقه لپ تاپه و ما تا بیداره جرات نداریم بهش دست بگیریم بهشم میگه ادی چون به عکسه خودش میگه ادی و ما هم عکساشو تو کامپیوتر بهش نشون دادیم به همین دلیل این اسمو روی لپ تاپ گذاشته.تو دستشو نگاه کنید اینا در همه جا همراهشه موقع خواب موقع بیرون رفتن و اصولا از صبح تا شب.
۳.واقعا دیگه نمیشه ازش عکس گرفت چون به محض دیدن دوربین میخواد یا میاد عکساشو ببینه و یا از دست آدم بگیره.با هزار ترفند این عکسارو گرفتیم تو همشم معلومه که میخواد بپره طرف دوربین .توی اون عکسی که کلاه سرشه ادای باباشو وقتی که داره تلویزیون نگاه میکنه در آورده.
۴.اون عکسی که داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه رو بی هوا ازش گرفتم.وسایلشو آورده پهن کرده جلو در آشپزخونه.
آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه.خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود.
شاید جمله خیلی ساده ای باشه ولی توش یه انرژی هست که من خیلی دوسش دارم لااقل به من این حس رو القا میکنه.من توی زندگیم یک عقیده دارم و خیلی هم بهش اعتقاد دارم که هر آرزویی که داریم اگه زیاد بهش فکر کنیم و توی ذهنمون تجسمش کنیم و حتما روی اون خواستمون تمرکز کنیم غیر غیر غیر ممکن هست که دیر یا زود به خواستمون نرسیم چون انرژی ما کار خودشو میکنه.زندگی مثل یه آینه بزرگ هست و ما بازتاب همون چیزی هستیم که میخوایم باشیم و توی زندگیمون اون اتفاقاتی مییوفته که بهش فکر میکنیم یعنی همون قانون عمل و عکس العمل.پس بیاید از امروز سعی کنیم به چیزهای مثبت فکر کنیم و روی آرزوها و خواسته هامون فکر کنیم و تمرکز کنیم البته با اعتقاد کامل.وقتی فکر منفی مییاد سراغمون و میترسیم که اتفاق بدی برای خودمون یا عزیزانمون بیفته و شب و روز یه این موضوعات فکر میکنیم که نکنه اینجوری بشه نکنه اونجوری بشه مطمئن باشید که این انرژی منفی شما به خودتون بر میگرده و اون اتفاق بد مییوفته پس تا میتونیم به چیزها و اتفاقات خوب فکر کنیم.من مدتییه که روی این موضوع دارم کار میکنم و تا یه فکر بد مییاد توی ذهنم سریع دورش میکنم و به جنبه مثبتش فکر میکنم.همه ما این چیزارو میدونیم ولی بهش عمل نمیکنیم.
یه موضوع دیگم که بازم بهش خیلی معتقدم اینه که توی حرفها و تعریفهای روزمرمون سعی کنیم از افعال منفی استفاده نکنیم مثلا نگیم وای ما خیلی بی پولیم یا من هیکلم بده و... بجاش فعلهای مثبت بکار ببریم.من خودم یه اخلاق دارم که خیلی ازش راضیم اونم اینکه حتی اگه در بدترین شرایط مالی باشم نمیگم وااااای چقدر بدبختیم چقدر... و به حامد هم روحیه میدم که من به تو ایمان دارم مطمئن باش همه چیز درست میشه و... و تا حالا این طرز فکرم خیلی برام کار کرده.آدمهایی که همیشه نالان و شاکی هستند هیچوقت به خواسته هاشون نمیرسند و اون چیزهایی هم که خدا بهشون داده از دست میدن اینو مطمئن باشید.
پس از این لحظه پیش به سمت مثبت اندیشی و فکر کردن به رویاهامون.
پی نوشت۱: من یه مدته که دارم روی خودم کار میکنم و امشب تصمیم گرفتم با شما هم در میون بذارم شاید یه تلنگری هم برای شما باشه و خودم هم انرژی بیشتری بگیرم.
پی نوشت۲:وقتی فکر میکنم میبینم که به همه آرزوها و خواسته هایی که تو زندگیم داشتم چه کوچیک و چه بزرگ رسیدم و خدا رو شکر میکنم فقط هنوز به یکیش که خیلی هم برام مهمه و از وقتی یادمه این آرزو رو داشتم نرسیدم یک مرتبه هم خیلی به رسیدن بهش نزدیک شدم ولی نشد حالا که فکرشو میکنم میگم خدا رو شکر که اونموقع اوکی نشد الانم میدونم که هنوز خدا صلاح نمیدونه و مصلحت نیست که منو به خواستم برسونه و باید وقتش برسه ولی یه جورایی هم دلم روشنه که بلاخره این رویا به حقیقت میپیونده.
پی نوشت۳:بیاید همه کسانی رو که ازشون دلگیریم و کینه به دل گرفتیم ببخشیم و دلمونو صاف کنیم اینو به خاطر خودمون میگم به دلیل همون قانون انرژی چون باعث ایجاد انرژی منفی میشه.
پی نوشت۴:در مورد دیگران اگه کمکی ازمون بر مییاد هر چند کوچیک باشه دریغ نکنیم و نگیم به ما چه مربوطه چون این کمک و همدلی ما بصورت یه انرژی مثبت ذخیره میشه و یه روزی به خودمون بر میگرده و زمانیکه خودمون احتیاج به کمک داریم تنها نمی مونیم(مصداق همون مثل تو نیکی میکنو در دجله انداز) این کمک ما میتونه حتی گوش دادن به حرفهای کسی یا لبخند زدن به کسی باشه (شاید جمله امیدوار کننده ای رو به کسی که توی شرایط بدی قرار داشته گفته باشید که خودتون به خاطر ندارید ولی اون فرد همیشه حرف شمارو به خاطر داشته باشه)و آخر اینکه سعی کنیم دل کسی رو با حرفامون نشکنیم و به کسی طعنه نزنیم چون بازم انرژی منفیش به خودمون بر میگرده.(توی اقوام ما یه نفر هست که همه از نیش و کنایه های زبونش و حسادتهاش در عذابند اون شخص شاید پیش خودش فکر کنه که آخیش چه خوب زهرمو به یارو ریختم و چزوندمش ولی اگه یه کم با دیده بصیرت به زندگی شخصی و خصوصیش نگاه کنه میفهمه که دلیل همه این ناراحتیها و مشکلاتش چیه و باید به درونش رجوع کنه).
حالا یه چیز بگم بخندیم این پسر من چند وقته که گاهی اوقات به من میگه بابا و وقتی میبینه که من حرص میخورم و میگم به من نگو بابا من مامانم بدتر میخواد حرص منو در بیاره و پشت سر هم به من میگه بابا بابا بابا تازه با دست میزنه به باباش و به سمت من اشاره میکنه و دوباره میگه بابا.



