تبليغاتX
MY BABY

Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

پریروز عصر یعنی شنبه بعداز ظهر آروینو بردیم دکتر تا واکسن یکسال و نیمگیشو بزنه قبل از ورود به مطب دکتر من با حامد شرطامو کردم که خودت باید آروینو بگیری تا دکتر واکسنو بزنه چون دوتامون در مورد آروین خیلی دل نازکیم من که اعصابم به شدت بهم ریخته بود وقتی وارد اتاق شدیم دکتر گفت آستینشو بزنید بالا و منم تا دست به لباس آروین زدم فهمید یه خبرایی هست و سر جیغ و دادو برداشت و پشت سر هم میگفت دیدید دیدید یعنی بریم تو ماشینمون(آروین به ماشین میگه دیدید).دکتر گفت بخوابونیدش روی تخت و دستشو محکم بگیرید من که رفتم ته اتاق و پشتمو کردم بهشون حامد بیچاره و دکتر افتاده بودند روی آروین طفلکی اونم با تمام قدرتش دست و پا میزد و چند بار نزدیک بود از تخت خودشو پرت کنه پایین به هر حال واکسن زده شد و دکتر قطره فلج رو هم به هر بدبختی بود ریخت تو دهنش و گفت تا ۳ روز ممکنه تب کنه.از مطب دکتر اومدیم بیرون و به آروین گفتیم الان برات به به میخریم تا بلاخره آروم شد و منم براش خوراکی خریدمو برگشتیم خونه.شب هم چشمتون روز بد نبینه تا صبح نتونستم درست و حسابی بخوابم چون آروین دستش درد میکرد و هر نیم ساعت بیدار میشد و گریه میکرد و منم هر نیم ساعت بهش شیر میدادم.امروز هم از بدشانسی من از صبح که بیدار شده تا همین الان که ساعت ۱ نیمه شب هست این پسر ما چشم روی هم نذاشته و تموم تلاشهای من برای خوابوندنش بی نتیجه بوده با وجودیکه از صبح به خاطر تبش ۳ مرتبه استامینوفن خورده و باید بیشتر از روزهای عادی بخوابه ولی نمیدونم چرا خواب از سرش پریده  از ظهر تا حالا ۳ بار خوابش کردم تا بردمش روی تخت سریع از جاش پاشوده و پریده بیرون!در این لحظه هم که من مشغول نوشتن هستم ایشون در حال بیرون ریختن وسایل کابینت هستند و من هر لحظه ممکنه که از شدت کم خوابی و حرص خوردن منفجر بشم
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت توسط سودی |
میخواستم به حامد عزیزم ولنتاین را تبریک بگم و از خدا بخوام که هر روز عشق و محبت بین مارو از روز قبل بیشتر کنه.عزیز دلم ازت میخوام توی روز عشاق منو بخاطر همه بداخلاقیها و بد بودنهام ببخشی میدونم که مثل همیشه خیلی صبوری و همه کج خلقیهامو تحمل میکنی ولی اینو بدون که ذره ای از عشق من نسبت به تو کم نشده و از همیشه بیشتر دوستت دارم فقط رسیدگی به آروین و همینطور حسودیهاش شاید باعث شده که کمتر بتونم علاقه خودمو از طریق گفتن و حرف زدن بهت نشون بدم ولی توی قلب و احساسم بیشتر از همیشه عاشقتم.بخاطر همه زحمتهایی که برای منو آروین میکشی و تلاش میکنی که زندگی مرفه و راحتیو برای ما درست کنی و منو به خواسته هام برسونی ازت ممنونم و مطمئن باش قدر تورو میدونم و کاش میتونستم کاری برات بکنم  تا حداقل از خستگیهای روزانت کم بشه.تو برای من عزیزترینی 

به آروین عزیزم هم میخوام بگم عاشقشم.همه زندگی و دنیای منی پسر قشنگم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت توسط سودی |
اگه بدونید این پسر من چقدر بامزه شده حتما میخوریدش خودم که بهش گفتم بالاخره درسته قورتش میدم.انقدر بانمک حرف میزنه البته هنوز نمیتونه جمله بگه ولی به هر طریقی شده منظورشو میفهمونه.تازگیها عادت کرده که موقع خوابیدن یا بیرون رفتن و کلا از صبح تا شب یه چیزی تو دستش باشه و اکثرا هم موبایل اسباب بازیش یا مسواکشه مثلا وقتی میخواد بخوابه اول میره گوشیشو برمیداره بعد مییاد میخوابه وقتی هم که خوابش میبره انقدر محکم تو دستش گرفته که نمیتونم ازش بگیرم و یا وقتی میخوایم بریم بیرون باید حتما گوشیش همراهش باشه و هر از گاهی هم میذاره دم گوشش و ادو میکنه یه اخلاق جالبی که داره و منم خیلی خوشم مییاد خیلی مراقبه وسایلش هست و وقتی جایی میره اصلا گمشون نمیکنه و روی زمین نمیندازه و اگرم بخواد چیزه دیگه ای رو برداره اونو مییاره و میده به من.کتابی که تازگیها براش خریدم در مورد حیوانات اهلی هست و آروین هم خیلیهاشونو شناخته مثلا به شیر میگه دیر به گوسفند میگه بع بعی به گاو میگه ماما به گربه میگه پیشی به سگ میگه هاپو به اسب میگه بیتی بیتی به جوجه میگه توتو.به صدای بوق ماشین و آمبولانس و آتش نشانی هم میگه بوبه بوبه.و چیزه دیگه ای هم که برام جالبه همه چیزهایی که داغ هستنو میشناسه و به هیچ وجه بهشون دست نمیزنه مثلا میدونه که شومینه شوفاژ و قابلمه استکان و کتری و قوری داغ هستن و حتی زمانیکه داغ نیستن بهشون دست نمیزنه و میگه دااااغ دااااغ و خیلی هم اصرار داره که به ما هم بفهمونه.

تازگیها براش نقاشی میکشیم و چون اکثرا براش نی نی میکشیم به خودکار و مداد میگه نی نی و ازمون میخواد براش نی نی و ماشین و هاپو بکشیم البته تا قلمو برمیداریم سریع از دستمون میگیره و خودش خط خطی میکنه دیروز رفته بود روی تخت و روی بالشش رو خط خطی کرده بود.چندتا ماشین داره که باتری میخوره روزها ماشیناشو مییاره و میگه بوتی بوتی یعنی توش باتری بذار و هرچی اسباب بازی که حرکت میکنه رو میبینه فکر میکنه باتری میخوره.

آروین عاشق بچه هاست و اگه بیرون یا توی فروشگاه یه بچه ببینه با سرعت به طرفش میدوه و دیگه حاضر به جدا شدن نمیشه قبلا یه کم خجالتی بود و من از این مسئله ناراحت بودم ولی الان خیلی خوب شده و سریع با بقیه ارتباط برقرار میکنه. به همه مردهایی که بیرون میبینه هم میگه عمو.برنامه های تلویزیون که توش بچه ها هستن مثل رنگین کمونو خیلی دوست داره و جلو تلویزیون وایمیسته و هر کاری اونا میکنن اینم انجام میده مثلا اگه دست میزنن آروینم باهاشون دست میزنه و وای از زمانیکه برنامه تموم میشه شروع میکنه به گریه و میگه نی نی فکر میکنه دست منه و من میتونم دوباره بهش نی نی نشون بدم.

چندتا کار بامزه کرده که خندتون میگیره چند روز پیش رفتیم سوپر سر کوچمون که خرید کنیم چندتا جارو گذاشته بودن دم در مغازه و از اونجا که آروین خیلی به جارو علاقه داره تا جاروها رو دید شروع کرد به گفتن جادو جادو و این قضیه تا ۲ساعت بعدش هم توی خونه ادامه داشت البته همراه با گریه و منم هرچی جارو وتی تو خونه داشتم براش آوردم ولی افاقه نکردهمه بچه ها برای خوراکی و اسباب بازی پا زمین میکوبن بچه ما برای جارو.دیروز هم من داشتم با تلفن حرف میزدم و خوشحال بودم که آروین هنوز نیومده تا بهم گیر بده و بخواد ادو کنه وقتی تلفنم تموم شد دیدم آروین مهر شرکت باباشو برداشته و روی یک قسمت بزرگ از سرامیکها پشت سر هم مهر زده بود

 اینو دیشب یادم رفت بنویسم که امروز آروین ۱سال و نیمه شد و باید امروز برا واکسن میبردش احتمالا آخر هفته باید ببرمش وقتی موقع واکسن آروین میشه خودم از یک هفته قبلش تب میکنم آخه دلم براش میسوزه تحمل دیدن اشکاشو ندارم حتی بخاطر یه واکسن کوچولو.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت توسط سودی |
یه کم گیجم آروین هر چی بزرگتر میشه رفتارهایی ازش سر میزنه که گیجم میکنه.راستش چند روزه که خیلی بداخلاقی میکنه بی حوصله و تحریک پذیر شده سر کوچکترین چیزی قشقرق راه میندازه و دو ساعت گریه میکنه نمیدونم چرا؟شاید اقتضای سنش باشه آخه خواسته هاش هم غیر قابل برآورده کردنه.مثلا دیروز داشتم شام درست میکردم تازه داشتم برنجو دم میکردم که گیر داد به به و هرچی که به عقلم رسید رو براش آوردم ولی هیچکدومو نخورد و فقط به قابلمه روی گاز اشاره میکرد و یک ساعت گریه کرد آخر شب هم گیر داده بود که بریم آبه یعنی حمام دو ساعتم سر این موضوع هوار کشید حتی حامد بردش توی حموم یه کم باهاش آب بازی کرد ولی راضی نشد آخر سر هم مجبور شدم ببرمش حمام

یا امروز ازم میخواست که لباسشویی روشن کنم.اینو نگفتم که هر سری که دستشویی میکنه و میبرمش توی حمام که پاهاشو بشورم دوباره یادش میوفته که بره حمام آخه عاشق حمام رفتنه.

خواسته های عجیب و غریبی داره که اگه بخوام بنویسم تا صبح طول میکشه.خودم حدس میزنم بهونه گیریهاش بخاطر دراومدن دندونهای آسییابیش باشه نمیدونم باهاش چه رفتار بکنم میترسم از اینکه این رفتارهاش ادامه داشته باشه باور کنید شاید از صبح تا شب ۱۰ مرتبه سر کوچکترین مساله ای قشقرق راه میندازه و گریه میکنه.

خواهش میکنم شما مادرهایی که کوچولوهاتون این سن آروینو پشت سر گذاشتن بهم کمک کنید و بگید برای شما هم این قضیه پیش اومده؟آخه آروین اصلا بچه بداخلاق و بدقلقی نبوده.  

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت توسط سودی |
سلام سلام

این چند روز فقط میومدمو وبلاگهای قشنگه دوستهای خوبمو میخوندم.

امشب یعنی شنبه شب (چون الان ۱۲ شبه و وقتی این پستو بفرستم دیگه وارد یکشنبه شدیم) رفتیم بیرون و کلی به آروین خوش گذشت چون اول رفتیم کتاب فروشی و چندتا کتاب براش خریدیم اونجا یه قسمت برای کوچولوها داشت که میتونستن بشینن روی صندلیهای کوچولو و با اسباب بازیها و خونه سازیها بازی کنند و آروین هم خیلی حال کرده بود و ذوق زده شده بود منم چندتا کتاب در مورد حیوانات براش خریدم کتابها صفحات مقوایی و کلفت دارند و خوشبختانه پاره نمیشن.کتابهای انتشارات خانه ادبیات و با فرزندان کتابهای جالبی هستند.برای خودم هم یه تابلوی نقاشی خریدم.

بعدش هم رفتیم چندتا مغازه اونطرفتر که یه اسباب بازی فروشی بزرگ بود وقتی آروین وارد شد و اونهمه اسباب بازی دید از خوشحالی داشت بال در مییاورد و دور تا دور فروشگاه میدوید منو حامد هم مات و مبهوت اسباب بازیها شده بودیم واقعا زمان بچه گیهای ما اینا کجا بودن؟تو خوابم همچین اسباب بازیهای رنگ و وارنگ و پیشرفته ای هم نمیدیدیم بعضیهاشو منم نمیدونستم چیه و با خیلیهاشم دوست داشتم بازی کنم.  برای آروین یه بلز خریدم که پیانو هم داره و آروین میتونه با چوب روی بلز میزنه و با انگشتاشم پیانوشو بزنه البته اون دوتا کارو با چوبش انجام میده و از وقتی برگشتیم خونه انقدر دنگ و دنگ کرد که دوتامون سردرد گرفتیم.خیلی وقت بود که منتظر بودم تا به این سن برسه و من براش بلز بخرم چون باعث میشه به موسیقی علاقه مند بشه و انگشتهای دستشم تقویت بشه و وقتی بزرگتر شد اگه استعداد یا علاقه ای به موسیقی داشت حداقل ما اینو بفهمیم و بتونیم به کلاسهای موسیقی بفرستیمش چون من خیلی دوست دارم که آروین حتما یه سازو بشناسه و بتونه بنوازه.فعلا که ما از اینجا شروع کردیم تا ببینیم چی میشه.

۵ شنبه شب رفتیم باگت توی پاسداران خیلی شلوغ بود و خیلی منتظر شدیم تا جا گیرمون اومد و غذامون آماده شد یه دختر بچه حدودا ۹ ساله میز کنار ما نشسته بود که خیلی چاق و نسبتا زشت بود و این پسر ما هم از اول تا آخر مهو تماشای دختره شده بود و چشم ازش بر نمیداشت هم ما و هم خونواده دختره مرده بودیم از خنده.البته من یه کمی ناراحت شدم چون فکر نمیکردم پسرم انقدر بد سلیقه باشه بهشم گفتم مامانی الان خیلی زوده از این کارا بکنیها

جمعه شب هم رفتیم خونه یکی از دوستامون که تازه ازدواج کردن و برای اولین بار میرفتیم خونشون.یه زن و شوهر هم که از دوستانشون بودند اونجا حضور داشتن و من دورادور میشناختمشون. حدود ۶ ساله که ازدواج کردن و حدودا ۱ سالی هم هست که تصمیم گرفتند بچه دار بشن ولی متاسفانه فعلا ناموفق بودن و بعد از کلی دکتر رفتن و  آزمایش دکترشون گفته که هیچ مشکلی ندارید و فقط باید منتظر باشید و تنها علتش هم استرس خانمه هست چون خانواده شوهرش هر ماه منتظر بارداریه خانم هستن و هر ماه ازش میپرسن که چی شد؟

اونشب وقتی دیدم اونها هم اونجا هستن خیلی دلم گرفت چون میدیم چقدر با حسرت به آروین نگاه میکنن و هر دوتاشون همش دوست داشتن آروینو بغل کنن و ببوسنش.از اون شب همش بهشون فکر میکنم و از ته دلم از خدا میخوام که هر چه زودتر یه بچه سالم بهشون بده چون فقط با بودن بچه زندگیشون مثل سابق میشه و خانمه هم ار افسردگی بیرون مییاد.این چند شب واقعا از ته قلبم برای همه کسانیکه آرزوی بچه دارن دعا کردم و از خدا میخوام هر چه زودتر به آرزوشون برسن.و خدا رو صد هزار بار شکر بخاطر وجود آروین و از خدای بزرگ میخوام که منو ببخشه اگه گاهی اوقات فقط از روی خستگی ناشکریهای کوچیکی میکنم و بعدش هم به شدت پشیمون میشم و همون لحظه هم از خدا میخوام که حرفامو نشنیده بگیره.اکثر ما آدمها گاهی قدر چیزهایی که خدا بهمون عطا کرده رو نمیدونیم.اون شب به حامد گفتم ما واقعا باید خدارو شکر کنیم که حتی برای یک لحظه هم توی عمرمون نخواستیم به این موضوع فکر کنیم که آیا بچه دار میشیم یا نکنه مشکلی داشته باشیم.واقعا درک میکنم کساییکه این شرایطو دارن خیلی سخته ایشالا مشکل همشون حل بشه.و ما هم که خدا بهمون لطف کرده و یه فرشته کوچولو بهمون داده تا زندگیمون گرمتر بشه و معنی عشق واقعی که همون عشق مادری هستو بهمون چشونده بیشتر قدر بدونیم و خدا رو بخاطر همه داشته هامون شکر کنیم.   

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14ساعت توسط سودی |

جمعه آروینو بردیم دنیای بازی انقدر خوشحال و هیجان زده شده بود که دیگه نمیدونست چیکار کنه هر اسباب بازی هم که سوار میشد اولش یه کم میترسید ولی بعدش دیگه حاضر نبود پیاده بشه فقط یکیشو ترسید و حاضر به بازی کردن نشد.با وجودیکه آروین خیلی خوشحال بود ولی من از محیطش خوشم نیومد به حامد گفتم بریم سرزمین عجایب ولی اون گفت اینجا نزدیک خونه هست راحتتره بریم همینجا.اسباب بازیهاش قدیمی شده بود خیلی هم شلوغ بود و سیستم بلیط فروشیش هم خیلی مسخره بود و برای هر وسیله بازی کلی باید توی صف میایستادیم.دفعه دیگه میبرمش همون سرزمین عجایب.شاید جاهای بهتری هم باشه اگه کسی بلده به منم بگه تا آروینو ببرم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت توسط سودی |
حتما حتما بخونید
دمتون گرم بخدا.میخوام یه کم شاکی بازی دربیارم.من هرروز آمار بازدید کنندگان وبلاگمو توی یه سایت میبینم با آدرس و نحوه ورود و بازدید شما دوستای عزیزی که قدم رنجه میفرمایید و از وبلاگ من بازدید میکنید ولی منو با گذاشتن یه کامنت ناقابل خوشحال نمیکنید تعداد بازدید کنندگان هم با توجه به اینکه تازه وبمو شروع کردم بد نیست ولی کامنتها.مثلا گاهی شده که تصادفی گذارم به یه وبلاگ افتاده که مثلا توی پستش نوشته امروز از خواب بیدار شدم رفتم سر کار عصر برگشتم خونه با خانواده شام خوردیم و خوابیدم وای عجب روز خاطره انگیزی بود بعدش میام تو نظراتش میبینم ۶۰ تا کامنت براش گذاشتن  البته خدای نکرده دوستانی که من توی وبم لینکشون کردم اینو به خودشون نگیرن چون اگه وبلاگ و نوشته هاتونو دوست نداشتم لینکتون نمیکردم عزیزانه دلم .خوب اگه نوشته های من از نظر بعضیها چرته میتونید با انتقادات و پیشنهادهای خودتون خوشحالم کنید البته اینم بگم که من برای دل خودم و احساسی که نسبت به زندگیم دارم و از همه مهمتر برای آروینم مینویسم و فکر میکنم از نوشتن اتفاقات روزمره بهتر باشه.خداییش شما جای من باشید ناراحت نمیشید؟

آخخخخخخخییییشششششش سبک شدم .منتظر کامنتهای شما دوستان خوبم هستم 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت توسط سودی |

عذاب وجدان گرفتم.نمیدونم چرا چند روزه  بی حوصله و عصبی شدم.چند مرتبه با آروین هم بداخلاقی کردم از دست خودم عصبانی هستم.نمیدونم مامانها هم حق دارند اظهار خستگی کنن یا نه؟آیا حق دارن گاهی حوصله خودشونم نداشته باشن؟آیا حق دارن انرژیشون کمتر از یه بچه یکسال و نیمه باشه؟آیا حق دارن ۱ ساعت در روز رو برای خودشون زندگی کنن؟نمی خوام ناشکری کنم واقعا نمیخوام.

آروین چند شبه خیلی بد میخوابه جوری که صبح احساس میکنم یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدم و شاید نیمی از طول شبو در حال شیر خوردنه.بعضی روزها احساس میکنم دیگه توان شیر دادن به آروینو ندارم میدونم شبها از گرسنگی نیست چون نمیتونه راحت بخوابه فکر میکنه با شیر خوردن حالش خوب میشه.امروز از صبح که بیدار شد مشغول گیردادن بود یه مدته اینجوری شده مثلا صبح لباسهاشو برداشته بود و رفته بود پشت درو میگفت دد با کلی زحمت از سرش انداختم بعدش گیر داد که دادو دادو یعنی جارو برقی میخوام انقدر بهونه گرفت که ناچار شدم جاروبرقییو بیارم تو حالو بذارم جارو کنه یکی دو ساعت بعدش گیر داد بریم تو اتاقشو کتابهای منو از تو کتابخونش برداره به یکی دوتاشم راضی نشد همشو میخواست که البته من به این درخواستش تن ندادم.هرروزم در لباسشویی رو باز میکنه و هرچی دم دستشه میندازه توش گاهی هم گیر میده که روشنش کن.عصرم گیر داده بود که نای نای یعنی صدای تلویزیونو بلند کنمو با هم نای نای کنیم.گاهی هم گیر سه پیچ میده و میگه نونه نونه و منم هر چقدر سعی میکنم واقعا نمیفهمم چی میگه و اونم وقتی میبینه من نمیفهمم به گریه مییوفته جدیدا کلمات زیادی میگه و درخوستهای زیادی هم داره ولی من واقعا بعضیهاشو نمیفهمم همش دلم میخواست بزرگتر بود و راحت میتونست منظورشو بهم بفهمونه.امشب به خودم گفتم نباید از آروین توقع داشته باشم عاقلانه و بزرگونه رفتار کنه خودم باید همسن اون بشم و باهاش همراه بشم تا بتونه دنیای اطرافشو کشف کنه ولی اکثرا اون چیزایی میخواد و توقعاتی داره که نمیتونم برآوردش کنم مثلا به هر چیزی که من دست میزنم همونو میخواد یا هر کاری که میکنم همون کارو میخواد انجام بده و توی سنی هم نیست که با توضیح دادن بتونم قانعش کنم.آخه خب چیکار کنم منم گاهی خسته میشم آیا گناهه؟اگه من خسته بشم یعنی مامان بدی هستم؟سر این مسائل با خودم درگیرم.آیا وقتی از دست آروینم شاکی میشمو بهش اخم میکنم منو میبخشه؟.آروین عزیزم به خدا اندازه تموم عشقهای دنیا اندازه تموم ستاره ها اندازه تموم دنیا به اندازه ای که تو هیچوقت نمیتونی تصورشو بکنی دوست دارم میپرستمت عاشقتم   

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/03ساعت توسط سودی |

نمیدونم چرا این چند روز نوشتنم نمییومد یعنی روی مود نوشتن نبودم.حالا یه کم بهتر شدم

۵ شنبه شب به مناسبت تولد حامد رفتیم رستوران چینی توی ولیعصر به اسم ا ژ د ه ا ط ل ا ی ی جای جالبی بود البته قبلا یه رستوران چینی دیگه اطراف میدان ونک رفته بودم که خیلی جالبتر بود اگه به غذاهای چینی علاقه مندید حتما برید اونجا چون دوتا قسمت متفاوت داشت یه سالنش خصوصی بود که به سبک میزو صندلیهای ژاپنیها که انگار روی زمین نشستن بود و یه سالن دیگش که خیلی هم جالب بود تقریبا عمومی بود یعنی چندین میز بزرگ بود و دور هر میزی ۱۰ یا ۱۵ تا صندلی که همه بصورت مختلط دور هم مینشستن یعنی مثلا ما با چند خانواده دیگه که همدیگرم نمیشناختیم دور یه میز مینشستیم و یک آشپز چینی روی همون میز و جلوی چشم بقیه غذا درست میکرد البته با کلی حرکات نمایشی که از خودش در مییاورد ولی من مطمئنم رستورانهای چینی که توی ایرانه زمین تا آسمون با غذاها و رستورانهای چینی واقعی تفاوت داره.من و حامد رستوران رفتنو خیلی دوست داریم و مخصوصا رستورانهای متفاوتو فکر کنم اگه پولهایی که تو این شکمهامون ریختیمو گذاشته بودیم کنار تا الان یه بنز خریده بودیم ولی زیاد به این چیزها اهمیت نمیدیم خدا پولو به آدما میده تا ازش لذت ببرن من که تا حالا در حد خودم تو زندگیم خیلی حال کردم و اگه عزرائیل الان بیاد جونمو بگیره آرزو و حسرت چیزی به دلم نیست البته گفتم در حد خودم چون یه سری چیزها شاید الان بدست آوردنش غیر ممکن باشه مثلا من خیلی دوست دارم الان تو لاس وگاس بودم ولی امکانش وجود نداره و همیشه فکر میکنم چرا بعضی آدما انقدر زندگیو سخت میگیرن و حتی اگه پولدار هم باشن تا حالا تا شابدلعظیم هم نرفتن و آرزوی همه چیزو به دلشون گذاشتن فلسفه زندگیشونو اصلا درک نمیکنم مسلما اونها هم دید منو نسبت به زندگی قبول ندارن.حرفام خیلی فیلسوفانه شد نه؟به هرحال اگه آدرس رستورانهای توپ تهرانو خواستید از خودم بپرسید

یه کم از آروین بگم.خدا رو شکر غذا خوردنش بهتر شده.گفتن نه و بله رو یاد گرفته مثلا ازش میپرسم آروین لالا میکنی میگه نه بعد من میگم اه آروین؟لالا میکنی؟ اونم میگه بیه(بله).چند روزم میبرمش تو حمامو میگم آروین اینجا بشین ج ی ش کن از هر چند مرتبه ای که میبرمش یه بارش مثبته البته میدونم که الان زوده و نباید توقع زیادی ازش داشته باشم فقط میخوام کم کم با اینکار آشناش کنم.

آروین یه ماشین قرمز خوشکل داره و میتونه سوارش بشه و باهاش اینطرفو اونطرف بره که عموش از آلمان براش آورده و جدیدا که از ماشین بیشتر سر در آورده بهش علاقه مند شده و سوارش میشه و آم آم میکنه و تو خونه میچرخه میخوام یه عکس ازش بگیرمو تو پستهای بعدیم بذارم تازگیها خیلی به مسواک علاقه مند شده و از صبح که بیدار میشه تا شب که میخوابه مسواکش توی دستشه و بیشتر مسواکو میجوه تا اینکه ۶تا دندونشو تمیز کنه ولی باز همینم خوبه.تصمیم دارم آروینو این هفته ببرم دنیای بازی توی شریعتی(همون بولینگ عبده) نمیدونم جای خوبیه یا نه چون نزدیک خونمونه میخوام ببرمش. قبلا که کوچیکتر بود بردمش سرزمین عجایب ولی زیاد چیزی نفهمید فکر کنم الان براش جالب باشه.خیلی پرحرفی کردم مچ دستم درد گرفت. 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت توسط سودی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا