به آروین عزیزم هم میخوام بگم عاشقشم.همه زندگی و دنیای منی پسر قشنگم![]()
تازگیها براش نقاشی میکشیم و چون اکثرا براش نی نی میکشیم به خودکار و مداد میگه نی نی
و ازمون میخواد براش نی نی و ماشین و هاپو بکشیم البته تا قلمو برمیداریم سریع از دستمون میگیره و خودش خط خطی میکنه دیروز رفته بود روی تخت و روی بالشش رو خط خطی کرده بود.چندتا ماشین داره که باتری میخوره روزها ماشیناشو مییاره و میگه بوتی بوتی یعنی توش باتری بذار و هرچی اسباب بازی که حرکت میکنه رو میبینه فکر میکنه باتری میخوره.
آروین عاشق بچه هاست و اگه بیرون یا توی فروشگاه یه بچه ببینه با سرعت به طرفش میدوه و دیگه حاضر به جدا شدن نمیشه قبلا یه کم خجالتی بود و من از این مسئله ناراحت بودم ولی الان خیلی خوب شده و سریع با بقیه ارتباط برقرار میکنه. به همه مردهایی که بیرون میبینه هم میگه عمو.برنامه های تلویزیون که توش بچه ها هستن مثل رنگین کمونو خیلی دوست داره و جلو تلویزیون وایمیسته و هر کاری اونا میکنن اینم انجام میده مثلا اگه دست میزنن آروینم باهاشون دست میزنه و وای از زمانیکه برنامه تموم میشه شروع میکنه به گریه و میگه نی نی فکر میکنه دست منه و من میتونم دوباره بهش نی نی نشون بدم.
چندتا کار بامزه کرده که خندتون میگیره چند روز پیش رفتیم سوپر سر کوچمون که خرید کنیم چندتا جارو گذاشته بودن دم در مغازه و از اونجا که آروین خیلی به جارو علاقه داره تا جاروها رو دید شروع کرد به گفتن جادو جادو و این قضیه تا ۲ساعت بعدش هم توی خونه ادامه داشت البته همراه با گریه و منم هرچی جارو وتی تو خونه داشتم براش آوردم ولی افاقه نکرد
همه بچه ها برای خوراکی و اسباب بازی پا زمین میکوبن بچه ما برای جارو
.دیروز هم من داشتم با تلفن حرف میزدم و خوشحال بودم که آروین هنوز نیومده تا بهم گیر بده و بخواد ادو کنه وقتی تلفنم تموم شد دیدم آروین مهر شرکت باباشو برداشته و روی یک قسمت بزرگ از سرامیکها پشت سر هم مهر زده بود
.
اینو دیشب یادم رفت بنویسم که امروز آروین ۱سال و نیمه شد و باید امروز برا واکسن میبردش احتمالا آخر هفته باید ببرمش وقتی موقع واکسن آروین میشه خودم از یک هفته قبلش تب میکنم آخه دلم براش میسوزه تحمل دیدن اشکاشو ندارم حتی بخاطر یه واکسن کوچولو.
یا امروز ازم میخواست که لباسشویی روشن کنم
.اینو نگفتم که هر سری که دستشویی میکنه و میبرمش توی حمام که پاهاشو بشورم دوباره یادش میوفته که بره حمام آخه عاشق حمام رفتنه.
خواسته های عجیب و غریبی داره که اگه بخوام بنویسم تا صبح طول میکشه.خودم حدس میزنم بهونه گیریهاش بخاطر دراومدن دندونهای آسییابیش باشه نمیدونم باهاش چه رفتار بکنم میترسم از اینکه این رفتارهاش ادامه داشته باشه باور کنید شاید از صبح تا شب ۱۰ مرتبه سر کوچکترین مساله ای قشقرق راه میندازه و گریه میکنه.
خواهش میکنم شما مادرهایی که کوچولوهاتون این سن آروینو پشت سر گذاشتن بهم کمک کنید و بگید برای شما هم این قضیه پیش اومده؟آخه آروین اصلا بچه بداخلاق و بدقلقی نبوده.
این چند روز فقط میومدمو وبلاگهای قشنگه دوستهای خوبمو میخوندم.
امشب یعنی شنبه شب (چون الان ۱۲ شبه و وقتی این پستو بفرستم دیگه وارد یکشنبه شدیم) رفتیم بیرون و کلی به آروین خوش گذشت چون اول رفتیم کتاب فروشی و چندتا کتاب براش خریدیم اونجا یه قسمت برای کوچولوها داشت که میتونستن بشینن روی صندلیهای کوچولو و با اسباب بازیها و خونه سازیها بازی کنند و آروین هم خیلی حال کرده بود و ذوق زده شده بود منم چندتا کتاب در مورد حیوانات براش خریدم کتابها صفحات مقوایی و کلفت دارند و خوشبختانه پاره نمیشن.کتابهای انتشارات خانه ادبیات و با فرزندان کتابهای جالبی هستند.برای خودم هم یه تابلوی نقاشی خریدم.
بعدش هم رفتیم چندتا مغازه اونطرفتر که یه اسباب بازی فروشی بزرگ بود وقتی آروین وارد شد و اونهمه اسباب بازی دید از خوشحالی داشت بال در مییاورد و دور تا دور فروشگاه میدوید منو حامد هم مات و مبهوت اسباب بازیها شده بودیم واقعا زمان بچه گیهای ما اینا کجا بودن؟تو خوابم همچین اسباب بازیهای رنگ و وارنگ و پیشرفته ای هم نمیدیدیم بعضیهاشو منم نمیدونستم چیه و با خیلیهاشم دوست داشتم بازی کنم. برای آروین یه بلز خریدم که پیانو هم داره و آروین میتونه با چوب روی بلز میزنه و با انگشتاشم پیانوشو بزنه البته اون دوتا کارو با چوبش انجام میده و از وقتی برگشتیم خونه انقدر دنگ و دنگ کرد که دوتامون سردرد گرفتیم
.خیلی وقت بود که منتظر بودم تا به این سن برسه و من براش بلز بخرم چون باعث میشه به موسیقی علاقه مند بشه و انگشتهای دستشم تقویت بشه و وقتی بزرگتر شد اگه استعداد یا علاقه ای به موسیقی داشت حداقل ما اینو بفهمیم و بتونیم به کلاسهای موسیقی بفرستیمش چون من خیلی دوست دارم که آروین حتما یه سازو بشناسه و بتونه بنوازه.فعلا که ما از اینجا شروع کردیم تا ببینیم چی میشه.![]()
۵ شنبه شب رفتیم باگت توی پاسداران خیلی شلوغ بود و خیلی منتظر شدیم تا جا گیرمون اومد و غذامون آماده شد یه دختر بچه حدودا ۹ ساله میز کنار ما نشسته بود که خیلی چاق و نسبتا زشت بود و این پسر ما هم از اول تا آخر مهو تماشای دختره شده بود و چشم ازش بر نمیداشت هم ما و هم خونواده دختره مرده بودیم از خنده.البته من یه کمی ناراحت شدم چون فکر نمیکردم پسرم انقدر بد سلیقه باشه بهشم گفتم مامانی الان خیلی زوده از این کارا بکنیها![]()
جمعه شب هم رفتیم خونه یکی از دوستامون که تازه ازدواج کردن و برای اولین بار میرفتیم خونشون.یه زن و شوهر هم که از دوستانشون بودند اونجا حضور داشتن و من دورادور میشناختمشون. حدود ۶ ساله که ازدواج کردن و حدودا ۱ سالی هم هست که تصمیم گرفتند بچه دار بشن ولی متاسفانه فعلا ناموفق بودن و بعد از کلی دکتر رفتن و آزمایش دکترشون گفته که هیچ مشکلی ندارید و فقط باید منتظر باشید و تنها علتش هم استرس خانمه هست چون خانواده شوهرش هر ماه منتظر بارداریه خانم هستن و هر ماه ازش میپرسن که چی شد؟
اونشب وقتی دیدم اونها هم اونجا هستن خیلی دلم گرفت چون میدیم چقدر با حسرت به آروین نگاه میکنن و هر دوتاشون همش دوست داشتن آروینو بغل کنن و ببوسنش.از اون شب همش بهشون فکر میکنم و از ته دلم از خدا میخوام که هر چه زودتر یه بچه سالم بهشون بده چون فقط با بودن بچه زندگیشون مثل سابق میشه و خانمه هم ار افسردگی بیرون مییاد.این چند شب واقعا از ته قلبم برای همه کسانیکه آرزوی بچه دارن دعا کردم و از خدا میخوام هر چه زودتر به آرزوشون برسن.و خدا رو صد هزار بار شکر بخاطر وجود آروین و از خدای بزرگ میخوام که منو ببخشه اگه گاهی اوقات فقط از روی خستگی ناشکریهای کوچیکی میکنم و بعدش هم به شدت پشیمون میشم و همون لحظه هم از خدا میخوام که حرفامو نشنیده بگیره.اکثر ما آدمها گاهی قدر چیزهایی که خدا بهمون عطا کرده رو نمیدونیم.اون شب به حامد گفتم ما واقعا باید خدارو شکر کنیم که حتی برای یک لحظه هم توی عمرمون نخواستیم به این موضوع فکر کنیم که آیا بچه دار میشیم یا نکنه مشکلی داشته باشیم.واقعا درک میکنم کساییکه این شرایطو دارن خیلی سخته ایشالا مشکل همشون حل بشه.و ما هم که خدا بهمون لطف کرده و یه فرشته کوچولو بهمون داده تا زندگیمون گرمتر بشه و معنی عشق واقعی که همون عشق مادری هستو بهمون چشونده بیشتر قدر بدونیم و خدا رو بخاطر همه داشته هامون شکر کنیم.
آخخخخخخخییییشششششش سبک شدم
.منتظر کامنتهای شما دوستان خوبم هستم
عذاب وجدان گرفتم.نمیدونم چرا چند روزه بی حوصله و عصبی شدم.چند مرتبه با آروین هم بداخلاقی کردم از دست خودم عصبانی هستم.نمیدونم مامانها هم حق دارند اظهار خستگی کنن یا نه؟آیا حق دارن گاهی حوصله خودشونم نداشته باشن؟آیا حق دارن انرژیشون کمتر از یه بچه یکسال و نیمه باشه؟آیا حق دارن ۱ ساعت در روز رو برای خودشون زندگی کنن؟نمی خوام ناشکری کنم واقعا نمیخوام.
آروین چند شبه خیلی بد میخوابه جوری که صبح احساس میکنم یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدم و شاید نیمی از طول شبو در حال شیر خوردنه.بعضی روزها احساس میکنم دیگه توان شیر دادن به آروینو ندارم میدونم شبها از گرسنگی نیست چون نمیتونه راحت بخوابه فکر میکنه با شیر خوردن حالش خوب میشه.امروز از صبح که بیدار شد مشغول گیردادن بود یه مدته اینجوری شده مثلا صبح لباسهاشو برداشته بود و رفته بود پشت درو میگفت دد با کلی زحمت از سرش انداختم بعدش گیر داد که دادو دادو یعنی جارو برقی میخوام انقدر بهونه گرفت که ناچار شدم جاروبرقییو بیارم تو حالو بذارم جارو کنه یکی دو ساعت بعدش گیر داد بریم تو اتاقشو کتابهای منو از تو کتابخونش برداره به یکی دوتاشم راضی نشد همشو میخواست که البته من به این درخواستش تن ندادم.هرروزم در لباسشویی رو باز میکنه و هرچی دم دستشه میندازه توش گاهی هم گیر میده که روشنش کن.عصرم گیر داده بود که نای نای یعنی صدای تلویزیونو بلند کنمو با هم نای نای کنیم.گاهی هم گیر سه پیچ میده و میگه نونه نونه و منم هر چقدر سعی میکنم واقعا نمیفهمم چی میگه
و اونم وقتی میبینه من نمیفهمم به گریه مییوفته جدیدا کلمات زیادی میگه و درخوستهای زیادی هم داره ولی من واقعا بعضیهاشو نمیفهمم همش دلم میخواست بزرگتر بود و راحت میتونست منظورشو بهم بفهمونه.امشب به خودم گفتم نباید از آروین توقع داشته باشم عاقلانه و بزرگونه رفتار کنه خودم باید همسن اون بشم و باهاش همراه بشم تا بتونه دنیای اطرافشو کشف کنه ولی اکثرا اون چیزایی میخواد و توقعاتی داره که نمیتونم برآوردش کنم مثلا به هر چیزی که من دست میزنم همونو میخواد یا هر کاری که میکنم همون کارو میخواد انجام بده و توی سنی هم نیست که با توضیح دادن بتونم قانعش کنم.آخه خب چیکار کنم منم گاهی خسته میشم آیا گناهه؟اگه من خسته بشم یعنی مامان بدی هستم؟سر این مسائل با خودم درگیرم
.آیا وقتی از دست آروینم شاکی میشمو بهش اخم میکنم منو میبخشه؟
.آروین عزیزم به خدا اندازه تموم عشقهای دنیا اندازه تموم ستاره ها اندازه تموم دنیا به اندازه ای که تو هیچوقت نمیتونی تصورشو بکنی دوست دارم میپرستمت عاشقتم
![]()
نمیدونم چرا این چند روز نوشتنم نمییومد یعنی روی مود نوشتن نبودم.حالا یه کم بهتر شدم
۵ شنبه شب به مناسبت تولد حامد رفتیم رستوران چینی توی ولیعصر به اسم ا ژ د ه ا ط ل ا ی ی جای جالبی بود البته قبلا یه رستوران چینی دیگه اطراف میدان ونک رفته بودم که خیلی جالبتر بود اگه به غذاهای چینی علاقه مندید حتما برید اونجا چون دوتا قسمت متفاوت داشت یه سالنش خصوصی بود که به سبک میزو صندلیهای ژاپنیها که انگار روی زمین نشستن بود و یه سالن دیگش که خیلی هم جالب بود تقریبا عمومی بود یعنی چندین میز بزرگ بود و دور هر میزی ۱۰ یا ۱۵ تا صندلی که همه بصورت مختلط دور هم مینشستن یعنی مثلا ما با چند خانواده دیگه که همدیگرم نمیشناختیم دور یه میز مینشستیم و یک آشپز چینی روی همون میز و جلوی چشم بقیه غذا درست میکرد البته با کلی حرکات نمایشی که از خودش در مییاورد ولی من مطمئنم رستورانهای چینی که توی ایرانه زمین تا آسمون با غذاها و رستورانهای چینی واقعی تفاوت داره.من و حامد رستوران رفتنو خیلی دوست داریم و مخصوصا رستورانهای متفاوتو فکر کنم اگه پولهایی که تو این شکمهامون ریختیمو گذاشته بودیم کنار تا الان یه بنز خریده بودیم ولی زیاد به این چیزها اهمیت نمیدیم خدا پولو به آدما میده تا ازش لذت ببرن من که تا حالا در حد خودم تو زندگیم خیلی حال کردم و اگه عزرائیل الان بیاد جونمو بگیره آرزو و حسرت چیزی به دلم نیست البته گفتم در حد خودم چون یه سری چیزها شاید الان بدست آوردنش غیر ممکن باشه مثلا من خیلی دوست دارم الان تو لاس وگاس بودم ولی امکانش وجود نداره و همیشه فکر میکنم چرا بعضی آدما انقدر زندگیو سخت میگیرن و حتی اگه پولدار هم باشن تا حالا تا شابدلعظیم هم نرفتن و آرزوی همه چیزو به دلشون گذاشتن فلسفه زندگیشونو اصلا درک نمیکنم مسلما اونها هم دید منو نسبت به زندگی قبول ندارن.حرفام خیلی فیلسوفانه شد نه؟
به هرحال اگه آدرس رستورانهای توپ تهرانو خواستید از خودم بپرسید
یه کم از آروین بگم.خدا رو شکر غذا خوردنش بهتر شده.گفتن نه و بله رو یاد گرفته مثلا ازش میپرسم آروین لالا میکنی میگه نه بعد من میگم اه آروین؟لالا میکنی؟ اونم میگه بیه(بله).چند روزم میبرمش تو حمامو میگم آروین اینجا بشین ج ی ش کن از هر چند مرتبه ای که میبرمش یه بارش مثبته البته میدونم که الان زوده و نباید توقع زیادی ازش داشته باشم فقط میخوام کم کم با اینکار آشناش کنم.
آروین یه ماشین قرمز خوشکل داره و میتونه سوارش بشه و باهاش اینطرفو اونطرف بره که عموش از آلمان براش آورده و جدیدا که از ماشین بیشتر سر در آورده بهش علاقه مند شده و سوارش میشه و آم آم میکنه و تو خونه میچرخه میخوام یه عکس ازش بگیرمو تو پستهای بعدیم بذارم تازگیها خیلی به مسواک علاقه مند شده و از صبح که بیدار میشه تا شب که میخوابه مسواکش توی دستشه و بیشتر مسواکو میجوه تا اینکه ۶تا دندونشو تمیز کنه ولی باز همینم خوبه.تصمیم دارم آروینو این هفته ببرم دنیای بازی توی شریعتی(همون بولینگ عبده) نمیدونم جای خوبیه یا نه چون نزدیک خونمونه میخوام ببرمش. قبلا که کوچیکتر بود بردمش سرزمین عجایب ولی زیاد چیزی نفهمید فکر کنم الان براش جالب باشه.خیلی پرحرفی کردم مچ دستم درد گرفت.
![]()



