تبليغاتX
MY BABY

Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

 عزیزم تولدت مبارکجمعه ۲۸ دی تولد حامد عزیز هست ولی متاسفانه مصادف شده با تاسوعا و نمیتونم براش مهمونی بگیرم ولی بعد از دهه محرم تصمیم داریم بی حرف پیش یه مهمونی باحال بگیریم.امروز میخوام براش کادوی تولدشو بخرم یه ادکلن درست و حسابی چون مصرف ادکلنش خیلی بالاست در حقیقت با عطر دوش میگیره شب هم تصمیم داریم ۳ تایی بریم یه رستوران خوب و در کنار هم لحظات خوبی داشته باشیم فکر میکنم خوش بگذره.از اینجا هم میخوام به حامد خوبم بگم تولدت مبارک امیدوارم ۱۲۰ سال زنده و سلامت باشی و سایه ات بالای سر منو آروین باشه.دوست دارم عزیزم 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27ساعت توسط سودی |

آروین چقدر شیرین شده

 هر روز که از خواب پا میشم میگم خدا کنه امروز هوا گرمتر باشه ولی فکر کنم تا ۱ ماه دیگه اوضاع  همینه . دلم میخواد در مورد آروین بنویسم تو این سن کارهاش خیلی با حال شده هر کاری که ما میکنیم سریع تقلید میکنه حسابی سرمونو گرم کرده سرفه میکنیم سرفه میکنه ، میخندیم میخنده ، عطسه میکنیم عطسه میکنه.به هرچیزی هم دست میزنیم همونو میخواد شدیدا علاقه به جارو داره تا من جاروبرقیو مییارم گیردادناش شروع میشه بهشم میگه دادو ،روزها کلی هم برام سرامیکارو تی میکشه. چند روزه هاپو هم میشه چهاردست و پا راه میره و هاپ هاپ میکنه و دیگه اینکه وقتی میگه دتی دتی یعنی اینکه دنبالم بدوید تا من جیغ بزنمو فرار کنم دیشب منو باباشو مجبور کرد دوتایی ۱ ساعت دنبالش بدوییم ما هم به امید اینکه خسته بشه کلی دنبالش کردیم ولی خسته نشد تازه شارژترم شد.

گنجینه لغات آروین روزبه روز بیشتر میشه و هر کلمه ای را تقلید میکنه البته به زبون خودش مثلا کلماتی که الان یادم هست عبارتند از:

اندور (انگور)،انار (به هر میوه ای)،مو (موز)،با (باز)،آبه ، هاپو ،نی نی ،بای بای ،داغ، عمو، ادو (الو)،دیدید (ماشین)،توتو (جوجو)،پیف ،پا ،ماما ،بابا ، اه ( جیش)، نه و...(دو تا کلمه مسخره و تاریخی هم میگه به می می،میگه انی و به عکس خودش میگه ادی)

آروین گل من پاها و دستها و چشمها و دندون و زبون و موهاش و می می هاشو میشناشه و وقتی ازش میپرسیم نشون میده.به کتابهاشم خیلی علاقه داره و عاشق اینکه کتابهاشو براش ورق بزنمو بخونم منم هرروز کتابهاشو که خوشبختانه جنسش جوریه که نمیتونه پاره کنه براش میخونم و خودشم دیگه یاد گرفته و وقتی مثلا میگم جوجو کو؟ انگشتشو میذاره روی عکس جوجو.به توپ بازی هم علاقه داره و خیلی هم حال میکنه که عکساشو از توی گوشی یا لب تاپ بهش نشون بدم و کلی ذوق زده میشه.حمام رفتنم خیلی دوست داره و اگه من یا باباش تنها بریم حمام و آروینو نبریم تا از حمام بیایم بیرون یکسره به در میکوبه و گریه میکنه.پسره نازم بوس هم میکنه وقتی بهش میگم آروین یه بوس بده لباشو غنچه میکنه و بوس میده منم میگیرمش تو بغلمو انقدر فشارش میدمو بوسش میکنم که شاکی میشه.الان دیگه ذهنم یاری نمیکنه تا بقیه کارهای شیرینشو بنویسم توی یه پست دیگه بقیشو مینویسم.این حس تقلید بچه ها خیلی جالبه ما که گاهی کارهایی از آروین میبینیم که کم مونده شاخامون بزنه بیرون.وای وای وای یه چیزه دیگم که یادم رفت بگم اینکه توی این سن به منو باباش حسودی میکنه باورتون نمیشه ما برای یک لحظه هم کنار هم نمیتونیم بشینیم اگه حامد حتی دست منو بگیره آروین خودشو یه جوری بین ما قرار میده و باباشو کنار میزنه و اگه حامد توجه نکنه یا موهاشو میکشه یا گازش میگیره و یا میزنه تو صورتش از همین الان نسبت به من احساس مالکیت میکنه.آیا شما هم که بچه هم سن و سال آروین دارید اینجوری هستید؟.البته یه جورایی هم خوشم مییاد که اینجوریه و انقدر نسبت به مامانش تعصب نشون میده ولی باباییش حسابی شاکی میشه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت توسط سودی |
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت توسط سودی |

 آروین و بابایی در جشن تولد1سالگی

آروین جونم ایشالا ۱۲۰ ساله بشی عزیزم

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت توسط سودی |

  آروین در شمال مرداد 86

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت توسط سودی |

 شیطونه بلا

امشب آروین بی خوابی زده بود به سرشو تا همین چند دقیقه پیش یعنی ساعت ۲ نیمه شب بیدار بود و داشت بازی میکرد نمیدونم چرا انقدر به وسایل بزرگترا علاقه داره اصلا دوست نداره با اسباب بازیهاش بازی کنه  و همش دوست داره با وسایل آشپزخونه و موبایلو کنترل تلویزیون بازی کنه دشمن لب تاپ هم هست تا وقتی بیدار باشه منو حامد جرات نمیکنیم دست به لب تاپ بزنیم هرچی هم بزرگتر میشه شیطونتر میشه نمونش ۵ شنبه ظهر من کلاس داشتم و با عجله داشتم ظرفهارو میشستم تا بعدش آماده بشمو برم آروین عادت کرده میره توی کابینت زیر ظرفشویی میشینه و فضولی میکنه اونروز وقتی داشتم ظرفهارو میشستم احساس کردم جورابام خیس شده نگاه کردم کف آشپزخونه و دیدم پر از آبه تعجب کردم که این آب از کجاست در کابینتو باز کردم و دیدم بله این پسره شیطون لوله زیر ظرفشویی که وصل میشه به فاضلاب از جاش دراورده و بدتر از همه آب داغ رفته بود روی قالیچه دستبافی که مادرشوهرم بهمون هدیه داده بود و من اونروز به علت سردی هوا اونو از سالن اورده بودو و انداخته بودم کف آشپزخونه و آب داغ باعث شد که نصفه قالیچه رنگ پس بده منم که حسابی عصبانی شده بودم کارد میزدی خونم در نمییومد و از همه بدتر چی میتونستم به آروین بگمو خشک کردن آشپزخونه و کابینت باعث شد اونروز دیر به کلاسم برسم تازه قبلش یه اتفاق دیگه هم افتاد اونم اینکه آروین لیوان خالی چایو که حامد یادش رفته بود از روی میز برداره برداشت و دقیقا انداخت کنار پای من و به هزار تکه تبدیل شد چندتا از خرده هاش پرید روی پام و تا فرداش جای خرده شیشه ها میسوخت حالا بازم خدا رو شکر توی دستو پای خودش نرفت واقعا یک ثانیه هم نمیشه از بچه های نوپا غافل شد وقتی سروصداشون نمییاد باید مطمئن بود که دارن خرابکاری میکنن

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت توسط سودی |

آروین از ۱ ماهگی تا ۱ سالگی

بچه ها تا ۱ ماهگی یا همش خوابن یا مشغول شیر خوردن یا گریه کردن و از ۲ ماهگی به بعد شروع میکنن به هوشیار شدن.آروین من حدود ۵/۲ ماهگی اولین لبخند معنی دارشو بهم زد تا قبلش هم توی خواب و بیداری میخندید ولی ناخوداگاه بود و همون زمان شروع کرد به صدا در آوردن و کلمه ای مثل آقا میگفت ۳ ماهه بود که شروع به آواز خوندن کرد و گاهی انقدر بلند آواز میخوند که ما حتی نمیتونستیم تلویزیون تماشا کنیم و یا با هم حرف بزنیم و دیگه حسابی هم میخندید در همین سن هر کسی غیر از مارو میدید غریبی میکرد وسر جیغو بر میداشت در ۴ ماهگی میتونست اسباب بازیهاشو با دست بگیره و سمت دهنش ببره و وقتی دستاشو میگرفتم بالاتنشو از زمین بلند میکرد و سعی میکرد غلت بزنه وقتی باهاش حرف میزدم با زبون خودش جواب میداد.آروین در ۵ ماهگی کاملا غلت میزد و به هرچیزی چنگ مینداخت در ۵/۶ ماهگی میتونست کاملا بشینه عاشق بازی بود و دوست داشت قلقلکش کنن و بالا پایین بندازنش.بچه خیلی دقیقی بود و وقتی یک نفرو میدید مدتها حتی یک ساعت نگاش میکرد و چشم ازش بر نمیداشت البته هنوزم دقیقه و وقتی کاری میخواد بکنه یا وارد مکان جدیدی میشه اول همه چیزو خیلی به دقت بررسی میکنه.خیلی دوست داشت بیرون بره و وقتی میبردیمش بیرون از خوشحالی جیغ میکشید ماشین سواری هم خیلی دوست داشت ولی از روروئک خوشش نمییومد.آروین در ۷ ماهگی(۲۵/۱۲/۸۵ ) شروع کرد به چهاردست و پا راه رفتن و حسابی شیطنت میکرد.در ۵/۸ ماهگی(۹/۲/۸۶ ) اولین دندونش دراومد و مارو خیلی هیجان زده کرد.توی این سن با کمک مبل و میز میتونست وایسه و عاشق موزیک بود و با هر آهنگی سرشو تکون میداد و دست میزد الان هم خیلی رقاصه و با هر آهنگی میپره جلوی تلویزیونو میرقصه مخصوصا آهنگ چارخونه (من همیشه دوست داشتم اگه بچم دختر بشه از کوچیکی بفرستمش کلاس رقص باله و غیره نمی دونستم پسرم رقاص میشه) . در سن ۱۰ ماهگی آروین دوتا دندون داشت و خیلی بامزه شده بود.خیلی هم دوست داشت کتابهای رنگی بهش نشون بدیم.در ۵/۱۱ ماهگی(۳۰/۴ ) تونست به تنهایی بایسته و یک قدم به جلو برداره و کم کم تونست دستاشو کنار مبل بگیره و راه بره و بلاخره در ۱ سالگی موفق شد به تنهایی راه بره و ما خیلی خوشحال و هیجان زده بودیم.آروین در یکسالگی ۴ تا دندون داشت و میتونست چند کلمه مثل بق(برق) د د(بیرون) به به(غذا) ادو(الو) بگه. توپ بازیو  تلفن و موبایل رو هم خیلی دوست داشت و وقتی بهش میگفتیم توپتو بنداز توپشو برمیداشتو پرت میکرد و ما هم تشویقش میکردیم تا به توپ بازی و فوتبال علاقه مند بشه.زمان به سرعت میگذره وقتی آروین نوزاد بود همیشه دوست داشتم یکسالش میشد و به یک چشم به هم زدن این رویا به واقعیت تبدیل شد و حالا فهمیدم باید از لحظه لحظه کودکی آروین لذت ببرم چون زمان در گذره . 

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت توسط سودی |

آروین متولد میشود

آروین من ۲۱ مرداد ۱۳۸۵ ساعت ۶:۴۰ صبح در بیمارستان رسالت تهران متولد شد.زمانیکه به هوش اومدم اولین چیزی که خواستم این بود که میخوام پسرمو ببینم وقتی پرستار آروینو بغلم داد لحظه خیلی هیجان انگیزی بود و من اولین چیزی که گفتم این بود که فکر نمیکردم بچم انقدر خوشگل باشه لطفا نگید واه واه چقدر بچشو تحویل میگیره چون از نظر مادر فرزندش قشنگترین و باهوشترین بچه دنیاست.اتفاق جالب دیگه این بود که ۲۱ مرداد ۷۶ روز اشنایی من و حامد و اونروز ۹امین سالگرد اشنایی ما بود.

اونروزها گرچه از بیادماندنی ترین روزهای زندگی من بود متاسفانه جزو بدترین روزها هم بود و دلیلش  بی وجدانی و بی عاطفگی پزشک آروین، پروفسور سلطانزاده بود و اونو بدون هیچ دلیل قانع کننده ای ۳روز توی بیمارستان بستری کرد فقط به آروین کوچولوخاطر اینکه بیمارستان خصوصی بود و میخواست پول بیشتری بگیره و ما بااصرار و رضایت خودمون آروینو از بیمارستان ترخیص کردیم و بعدا از پزشکهای همونجا شنیدیم که این اقا با خیلی از پدرو مادرهای حساس اینکارو میکنه من که وقتی یادم مییاد آروینو با یک سرم گنده تو دستای کوچیکش توی یک اتاق دیگه دور از من بستریش کرده بودن هیچوقت نمی تونم ببخشمش.

من و آروین به خونه برگشتیم و من هم گیج شده بودم و هم میترسیدم چون بی تجربه بودم و نمی دونستم با این موجود کوچولو چیکار کنم بلاخره اون چندماه اول با همه سختیها و شب زنده داریهاش گذشت و آروین کوچولو با اولین خنده هاش و آوازخوندنهاش زندگی مارو شیرینتر کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت توسط سودی |

برای آروین

سلام به همه دوستان

من تصمیم دارم در این وبلاگ بیشتر در مورد آروین بنویسم تا سالهای آینده برای من خاطراتی زیبا باقی بماند و هم برای آروین زمانیکه روزهای خوب کودکیش را پشت سر گذاشته باشد البته میخوام کمی به گذشته برگردم وبا رجوع به دفتر خاطراتی که برای او نوشتم تاریخ و زمان اولین کارهای بیادماندنی و جالبی را که انجام داده در اینجا یادداشت کنم.

 به نظر من کارهای بچه ها برای پدر و مادر خیلی شیرین و جذاب هست و هرچه آروین بزرگتر میشود کارهاش برای من جالبتر و شیرینتر میشود و همچنین عزیزتر.

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت توسط سودی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا