از هر وسیله ای میره بالا از مبل میره بالا مییاد رو اپن یا میره روی میز توالت و هرچی هم بهش میگیم نرو گوش نمیکنه دیروز رفت روی صندلی جلوی میز توالت و تعادلشو از دست داد خورد زمین و پیشونیش باد کرد اومد بالا و سیاه شده دلم براش کباب شد هروقت نگاه میکنم دلم ریش میشه خودشم هروقت میریم تو اتاق اشاره میکنه به صندلی و میگه اوخ گفتیم دیگه یادش میمونه و نمیره بالا ولی ۱ساعت بعدش دوباره شروع کرد از درو دیوار بالا رفتن.
یه سوال از شما دارم بعضیها بهم میگن موهای آروینو ماشین کنم تا ضخیمتر بشه میدونم که زیادتر نمیشه شاید یه کم تار موهاش ضخیمتر بشه الانم موهاش پره فقط خیلی نرم و نازکه تا حالا هم فقط کوتاه کرده نمیدونم اگه با ماشین بزنه بهتر میشه اگه شما اینکارو برای بچه هاتون کردید میشه منو راهنمایی کنید؟




عکسها به ترتیب از بالا به پایین گردنه حیران و شورابیل و جنگل فندقلو و شهرک ساحلی انزلی هستن و عکس آخرهم باغ هتل کوثر اصفهانه که آخر عید چندروز اونجا اقامت داشتیم.با گذاشتن عکسهای خودمون مشکلی ندارم وقتی تازه وبلاگموشروع کردم چندتا گذاشتم ولی چون دیدم کسی نمیذاره و اکثرا میترسن منم دیگه نذاشتم حالا قراره حامد یه کارایی بکنه تا شرایط وبلاگ ایمنتر بشه اونوقت منم عکس میذارم.امیدوارم تعطیلات هرجا بودید بهتون خوش گذشته باشه ما هم روزهای خوبی داشتیم و توی تعطیلات زیاد وقت نکردم به وبلاگها سر بزنم از وقتی هم که به تهران برگشتم چون دوباره دوروبرم خلوت شده و تنها شدم حال وحوصله نداشتم و باید چند روز میگذشت تا دوباره به زندگی روزمره عادت کنم.
آروین هم توی عید حسابی دورش شلوغ بود و از نظر اجتماعی پیشرفت کرده و پرروتر و شیطونتر شده دیگه توی خیابون غیر قابل کنترل شده و همش در حال دویدنه.هرروز عصر هم حوصلش سر میره وبهونه میگیره و میخواد بره بیرون بد عادت شده.علاقه زیادی هم به ماشین بزرگ پیدا کرده و ازصبح تا شب در حال بازی با ماشیناشه.توی خیابون هم فقط به ماشینای بزرگ نگاه میکنه و پشت سر هم میگه دیدید بززززگ(به ماشین میگه دیدید) اولین جمله دو کلمه ای که گفت دیدید بزگ بود
. جمعه شب بردیمش سرزمین عجایب ولی دوربینو یادم رفت ببرم آروین پشت شیشه مغازه یه ماشین بزرگ کنترلی دید هی میگفت دیدید بزگ به شیشه مغازه میکوبید و میگفت باز باز یعنی شیشه رو باز کنید تا ماشینو بردارم آخر سر مجبور شدیم بغلش کنیم و از اونجا بریم بهش گفتم برات دیدید بزرگ میخرم ولی همش کنترلی بود فردا میرم براش یه ماشین بزرگ میخرم.از نظر حرف زدن هم کلی پیشرفت کرده به همه زنها میگه آله(خاله) به مردها هم میگه عمو به مامان من هم میگه آله هرچی میگیم بگو مامان نمیگه.هر کلمه ای که میگیمو به زبون خودش تکرار میکنه خیلی چیزها میگه که الان حضور ذهن ندارم به عکسهای ما اشاره میکنه و میگه ماما بابا دادی(دایی) آله عمو(مامان وبابای خودم).هرچی میگذره کارهاش بامزه تر و خنده دارتر میشه. هرروز کفشهای منو از توی جاکفشی برمیداره و پاش میکنه و توی خونه قدم میزنه.
۵شنبه عصر رفتیم خونه کسری کوچولو خیلی بهمون خوش گذشت و به مامان کسری عزیزم حسابی زحمت دادیم آرتین کوچولوی نازم اونجا بود و ۳تا کوچولوها حسابی بازی کردنو بهشون خوش گذشت.عکس هم گرفتم که دفعه بعد با عکسهای عید میذارم توی وبلاگم.
آروین ۴ تا دندون داره در میاره خیلی لاغر و کم اشتها شده نمیدونم چیکارش کنم غذا خوردنش کفرمو در میاره شما میدونید چه غذاهایی بچه رو چاق میکنه؟
من مطمئنم به تنبلی و ریلکسیه (به قول مامانم دل گنده) من و شوهرم هیچکس تو دنیا پیدا نمیشه فکرشو بکنید ۵شنبه برای اولین روز ما برای خرید عید دست به کار شدیم رفتیم میلادنور و هر کدوم یه شلوار جین خریدیم امروز عصر یعنی شنبه عصر هم رفتیم تجریش و پاساژ قائم یه کیف و کفش خریدم و چون به معنای واقعی حالم از این کیف و کفشهای ورنی بهم میخوره ۳ ساعت گشتم تا غیر ورنی پیدا کردم.برای آروین هم رفتیم نمایندگیه موبانگ که همیشه براش لباس میخرم ولی فکر کنم همه جنسهای خوشکلشو فروخته بود چون هیچی چشممو نگرفت فقط چندتا تیکه لباس راحتی براش خریدم امروز دیگه حتما باید براش بخرم ولی نمیدونم برم ارمغان کودک یا همون تجریش
یه پاساژ هم توی گاندی هست که فقط لباس بچه داره شایدم برم اونجا ببینم خدا کمک میکنه دیگه امروز یه چیزی برای آروینم بخرم
.از خونه تکونی هم راحت بودم چون تازه ۳ماهه که اومدیم توی خونه جدیدمون.و چون ما توی این ۵ سالی که ازدواج کردیم هیچوقت موقع سال تحویل توی خونه خودمون و تهران نبودیم من متاسفانه تا حالا هفت سین توی خونمون پهن نکردم باورتون میشه؟
عاشق عید و حال و هوای قبلش هستم به سفره هفت سین هم خیلی معتقدم ولی تو خونه ای که هیچکس نیست سفره پهن کردن فایده نداره.برعکس بعضیها که لباس نوپوشیدن عید و دیدو بازدیدها براشون مسخره مییاد ولی برای من این نو شدن لباسها و چهره ها و... خیلی قشنگه.قبلا گفته بودم توی پست آخر سال میخوام از برنامه های سال جدیدم بنویسم ولی فرصت نشد.ما ۴شنبه صبح میریم مسافرت به سمت ...و ایشالا ۱۶ فروردین برمیگردیم.لپ تاپو با خودم میبرم و به همه دوستام توی این تعطیلات سر میزنم دیگه اعتیاد که شاخ و دم نداره منم اگه یکروز نیام تو وبلاگم مثل مرغ سر کنده میمونم
.امسال برای من و خونواده ۳نفریمون خیلی سال خوب و پربرکتی بود امیدوارم سال ۸۷ هم همینطور باشه البته برای همه.برای همه دوستای عزیزم که امسال توی این دنیای مجازی باهاشون آشنا شدم سال خوبی آرزو میکنم و امیدوارم همه به خواسته دلشون برسن پای سفره هفت سین هم دعا یادتون نره.![]()
پی نوشتی که بعدا نوشتم:بلاخره طلسم شکست ومن برای آروین لباس خریدم
از یک پاساژ توی گاندی که فقط لباس بچه داره.اگه لباس بچه خوشکل و مارکدار و خوب میخواید حتما یه سر به اونجا بزنید شاید قیمتهاش نسبت به بقیه جاها بالاتر باشه ولی آدم خیالش راحته که جنس خوب و قشنگ میخره.
عکسهای ما توی شیطان کوه لاهیجان گرفته شده.
۲.آروین واقعا خوشحال بود و کلی کیف کرد و چیزهای جدید دید.منم از خوسحالیش لذت میبردم به حدی حال میکرد که منم فراموش کرده بود
۳.اون نوشته روی پارچه رو از شهر آستانه که رد میشدیم گرفتیم.فکر میکنم سوتیه ساله
الان که دارم مینویسم ساعت یک و نیم نیمه شب چهارشنبه هست و ما فردا صبح میخوایم بریم شمال بلاخره این زمستون سرد و طولانی کم کم داره تموم میشه و ما هم دیدیم هوا گرمتر شده و شنبه هم تعطیله تصمیم گرفتیم برای تغییر روحیه و استراحت چند روز بریم شمال.جایی که میریم یه مجتمع تفریحی توی زیبا کناره.یه باغ تقریبا بزرگه که دورتا دورش ویلا ساختن و توی باغ پر از گلهای رنگارنگه و همچنین زمین والیبال و تنیس و قفس پرندگانی مثل طاووس درست کردن و چندتا تاب بزرگ که جون میده برای آروین.چند ماه پیش که رفتیم تیم ابومسلم خراسان با تیم ملوان انزلی مسابقه داشتند و توی همون مجتمع اقامت داشتند و برامون جالب بود که ۳روز با خداداد عزیزی و تیمش یکجا بودیم و چندتا عکس هم باهاشون گرفتیم چیزی که برامون جالب بود این بود که زمان خیلی کمی تمرین میکردند و بیشتر اومده بودند تفریح مثلا هرشب قلیون چاق میکردند وتا نصف شب توی باغ مجتمع دور هم مینشستند و پچ پچ میکردنو قاه قاه میخندیدن به خاطر همینه که فوتبالمون در کل چیزی نمیشه حالا نظم و دیسیپلین و تمرینات تیمهای خارجی رو باید دید ولی در کل باحال بودند.یه نکته مثبت دیگه هم که اونجا داره یه رستوران خوبه که غذاهاش واقعا عالیه و کاملا مزه غذاهای خونگیو میده.
ما از وقتی ازدواج کردیم این اولین باری هست که ۴ ماهه نرفتیم مسافرت (به خاطر سردیه هوا).کلا مسافرت رفتنو دوست داریم و زیاد هم میریم (دختر خالم اسممو گذاشته مارکوپولو
) و عاشق کشف کردن جاهای جدید هستیم.وقتی باردار بودم اطرافیان بهم میگفتن بعد از بچه دار شدن دیگه نمیتونید جایی برید ولی ما رومون زیاده وقتی آروین یکماهه بود رفتیم سفر به حامد میگم فکر نکنم هیچ بچه ای اندازه آروین مسافرت رفته باشه و خیلی هم مقاوم شده گاهی شده ۸ ساعت توی ماشین بودیم و اصلا بهش سخت نگذشته فکر میکنم وقتی بزرگ بشه راننده ماشین بزرگ بشه
تازه زمان بارداریم حدود ۹ مرتبه مسافرت رفتم بار آخر ۸ ماهه بودم که توی فرودگاه جلومو گرفتن و نمیذاشتن سوار هواپیما بشم بعد از اینکه منو فرستادن پیش پزشک فرودگاه و اونم معاینه کرد و گواهی نوشت که مشکلی نیست اجازه صادر شد و من در حالیکه هواپیما آماده پرواز بود سوار شدم فکرشو بکنید تنها هم بودم و کسی باهام نبود.ما بیشتر مواقع سه نفری میریم سفر. چندتا دوست باحال هم داریم که گاهی که جور میشه باهامون مییان.ولی اصلا مسافرت با خونواده رودوست ندارم چه خونواده خودم باشه چه خونواده شوهرم.از مسافرتهای شلوغ پلوغ خوشم نمییاد.وقتی خودمون ۳تایی میریم سفر بیشتر بهمون خوش میگذره.من اگه یک روزی یه پول قلمبه داشته باشم اولین کاری که میکنم میرم دور دنیارومیگردم. حامد همیشه میگه دلم میخواد آروین بزرگ بشه و بره دنبال درس و زندگیش و ما هم با خیال راحت یه کاروان بخریم و بریم دور دنیا رو بگردیم
.حتما عکسهای باحال میگیرمو میذارم تو وبلاگم.![]()
وووواااایییییی امروز یه اتفاق بد افتاد آروین که داشت با شورت تو خونه میگشت و ادای جارو کردن منو در مییاورد پاش گرفت به کاکتوسمون و پر از خار شد طفلکی اصلا گریه نکرد ولی خیلی دلم سوخت بیشترشو با موچین در آوردم ولی چندتاش بیرون نیومد
حالا یعنی چی میشه؟خودش مییاد بیرون؟شما میدونید باید چیکار کنم؟
تو پست بعدیم میخوام در مورد عید و برنامه ها و آرزوهایی که برای سال جدید دارم بنویسم ازشما دوستهای خوبم هم میخوام که شما هم به ایده و برنامه هایی که برای سال ۸۷ دارید فکر کنید و توی نظرات پست بعدیم بنویسید.شاید هم برای خودتون نیروی محرک باشه و هم به بقیه انرژی بده.
این مطلبو بخونید خیلی قشنگه من وقتی خوندمش اشک تو چشمام جمع شده بود دلم برای خودم و همه مامانها لرزید.
صدا کنی
هر چی سعی کردم توی خود بلاگفا عکسهارو بذارم نمیدونم چرا آیکون افزودن تصویر باز نمیشه.میخواستم زیر عکسها توضیحات بنویسم که مجبورم همینجا بنویسم.
۱.اون عکسی که آروین لبهاشو غنچه کرده داره بوس میده
۲.عاشقه لپ تاپه و ما تا بیداره جرات نداریم بهش دست بگیریم بهشم میگه ادی چون به عکسه خودش میگه ادی و ما هم عکساشو تو کامپیوتر بهش نشون دادیم به همین دلیل این اسمو روی لپ تاپ گذاشته.تو دستشو نگاه کنید اینا در همه جا همراهشه موقع خواب موقع بیرون رفتن و اصولا از صبح تا شب.
۳.واقعا دیگه نمیشه ازش عکس گرفت چون به محض دیدن دوربین میخواد یا میاد عکساشو ببینه و یا از دست آدم بگیره.با هزار ترفند این عکسارو گرفتیم تو همشم معلومه که میخواد بپره طرف دوربین .توی اون عکسی که کلاه سرشه ادای باباشو وقتی که داره تلویزیون نگاه میکنه در آورده.
۴.اون عکسی که داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه رو بی هوا ازش گرفتم.وسایلشو آورده پهن کرده جلو در آشپزخونه.



