تبليغاتX
MY BABY

Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

بلاخره من دل به دریا زدمو موهای آروینو ماشین کردم البته خیلی از ته نزدیم مو داره ولی خیلی کوتاهه راستش یه کم پشیمون شدم میترسم طول بکشه تا بلند بشه.جمعه تولد کسری کوچولو هست که ۱ساله شده و مامانش مارو به یک مهمونی از نوع خیلی باحالش دعوت کرده خودمم ۴خرداد تولدمه که احتمال خیلی زیاد مهمونی میگیرم آروینم با کله کچلش قراره برامون برقصه.این آروین من خیلی بلا شده چند روزه بلد شده ماشینهاشو بغل میکنه و مییاد بهم میگه پی پی من ساده هم باورم میشه و میبرمش توی حموم و میگم بشین کارتو بکن اونم گیر میده که شیر آبو باز کن و بده بهم منم که چاره ای ندارم بهش میدم و میام بیرون بعد از یکربع خیس و آبکشیده با ماشیناش مییاد بیرون البته از هر چندبار یکبارشم بچم کارشو میکنه عاشق آب بازیه من و باباش واقعا جرات نداریم تنهایی بریم حمام پشت در حموم وایمیسته و گریه میکنه و انقدر میزنه به در که مجبور میشم ببرمش تازه وقتی هم بعد از۱ساعت میخوام بیارمش بیرون دوباره گریه میکنه و میگه آبه آبه.آپارتمانمون استخر و سنا و جکوزی داره و هرروز طبق برنامه نوبت یکی از واحدهاست دوهفته هست که میخوام آروینو ببرم استخر ولی جور نشده دیگه همین روزها میبرمش ازش عکس هم میگیرم اگه شد میذارم اینجا.میدونم که حسابی ذوق زده میشه.چند روزه یه کم حالت سرما خوردگی داره خدا کنه شدید نشه اصلا تحمل و حوصله مریضی ندارمیه چیزی که برام خیلی جالبه چند روز پیش داشت مجله ورق میزد عکس یه ماشین مثل ماشین ما توی مجله بود ولی واضح نبود و ته تصویر بود مجله رو اورده داده به من و میگه دیدید بابا اولش منم ماشینو ندیدم کلی که دقت کردم فهمیدم چیو میگه انقدر ذوق کردم گرفتم فشارش دادمو ماچش کردم دیروزم دوتایی باهم رفتیم بیرون ماشینو پارک کردمو پیاده شدیم بعد از اینکه خریدمو کردم و برگشتیم بین چندتا ماشین که پارک بود آروین از دور اشاره کرد به ماشینو دوباره گفت دیدید بابا بارم جالبه که انقدر دقتش زیاده و تشخیص میده.هر روزم منو مجبور میکنه که روزی چندبار به دستش کرم بزنم البته خودش باید با انگشت برداره و به دستش بماله.پسر واحد بغلیمون اسمش سروشه گاهی مییاد با آروین بازی میکنه آروینم تا پامونو از خونه میذارم بیرون میره پشت درشونو داد میزنه توروش توروش تازه تو خونه هم که هستیم گاهی یادش میوفته و مییاد به من با یه حالت التماسی میگه توروش. منم واقعا فیلمی دارم با این پسره از صبح تا شبا.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت توسط سودی |
آروین من اینروزها خیلی شیرین و بامزه شده کارهاش و حرفاش دل آدمو آب میکنه و بعضی وقتها از خنده روده بر میشم خیلی پسر خوبیه به حرفام اکثر اوقات گوش میده هرچی که بهش میگیم به زبون خودش تکرار میکنه و تو خاطرش میمونه ولی من همیشه باید به عنوان مترجم پیشش باشم گاهی خودم هم نمیفهمم چی میگه داره سعی میکنه جمله ۳کلمه ای بگه مثلا چندروز پیش توی خیابون یه ماشین دید که خاک خالی میکرد و از اونروز روزی هزار مرتبه میگه دیدید بزگ آک یعنی ماشین بزرگ خاک میریخت یا وقتی چیزی رو میخواد بعد از کلمه مورد نظرش یه منو اضافه میکنه مثلا میگه آب منو یعنی آب میخوام یا اگه یه وسیله کوچیک بخواد مثل قاشق کوچیک میگه آوو نی نی (آوو یعنی قاشق)برای خودش یه زبون اختصاصی داره که خیلی شیرین و بانمکه و کلی آدمو میخندونه مثلا به لیوان میگه مینا به پایین میگه مایین به بالش میگه باله به دماغ میگه مماغ به روشن میگه نونه به آشغال میگه آآل به ماشین پلیس میگه بوبه و.... دیشب رفتیم باگت پاسداران توی حیاطش سرسره گذاشتن آروینو بردم سوار کردم عاشقش شده بود از هیجان جیغ میزد و سر میخورد و بعد از اینکه کلی بازی کرد با گریه سوار ماشینش کردیم تا آخر شب همش میگفت آدو ددو یعنی سرسره حالا این کلمه رو از کجا آورده بود نمیدونم.از اینکه به حرفم گوش میکنه خیلی ذوق میکنم مثلا میگم آروین برو پوشک بیار میره از تو اتاقش پوشک مییاره یا میگم برو بالش بیار لالا کن میره مییاره یا اینکه میگم پوشکتو یا یه آشغالو بنداز تو آشغالی میره میندازه و یا میگم برو لباستو بذار توی حموم میره میندازه تو سبد لباس چرکاش وقتی هم که بازیش تموم میشه میگم اسباب بازیهاتو جمع کن همشو جمع میکنه و میریزه تو سبدشون.وقتی هم که آب میخواد یا میوه خودش در یخچالو باز میکنه و بطری آب یا میوه رو برمیداره و درو میبنده و میده به من تا براش بریزم تو لیوانش یا میوشو بشورم و بدم بهش.دیروز رفته بود تموم لباس کثیفارو باضافه لباسهای تمیز خودشو ریخته بود توی لباسشویی درشم بسته بود.توی کابینت آجیل گذاشتم هرروز میره درشو باز میکنه و آجیلارو مشت میکنه و پسته و بادومشو خودش میخوره کشمشهاشم که دوست نداره میذاره تو دهن من.

از هر وسیله ای میره بالا از مبل میره بالا مییاد رو اپن یا میره روی میز توالت و هرچی هم بهش میگیم نرو گوش نمیکنه دیروز رفت روی صندلی جلوی میز توالت و تعادلشو از دست داد خورد زمین و پیشونیش باد کرد اومد بالا و سیاه شده دلم براش کباب شد هروقت نگاه میکنم دلم ریش میشه خودشم هروقت میریم تو اتاق اشاره میکنه به صندلی و میگه اوخ گفتیم دیگه یادش میمونه و نمیره بالا ولی ۱ساعت بعدش دوباره شروع کرد از درو دیوار بالا رفتن.

یه سوال از شما دارم بعضیها بهم میگن موهای آروینو ماشین کنم تا ضخیمتر بشه میدونم که زیادتر نمیشه شاید یه کم تار موهاش ضخیمتر بشه الانم موهاش پره فقط خیلی نرم و نازکه تا حالا هم فقط کوتاه کرده نمیدونم اگه با ماشین بزنه بهتر میشه اگه شما اینکارو برای بچه هاتون کردید میشه منو راهنمایی کنید؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت توسط سودی |
سلام ما برگشتیم.خیلی بهمون خوش گذشت به همه اونایی که سرعین و اردبیلو ندیدن توصیه میکنم یه سفر برید ضرر نمیکنید.چون راه یه کم زیاد بود ما ۳شنبه شبو انزلی موندیم و ۴شنبه صبح به سمت اردبیل حرکت کردیم گردنه حیرانی واقعا بی نظیر وزیباست پر از اکسیژن خالصه.عصر رسیدیم سرعین ورفتیم هتل لاله که قبلا رزرو کرده بودیم بهترین هتل سرعین هتل لاله هست که چهار ستاره هم هست واقعا جالبه که شهر به این کوچیکی پر از هتل و سوئیته فکر میکنم هیچ شهری تو ایران انقدر هتل نداشته باشه.مغازه ها یا کبابی بود یا عسل و سرشیر فروشی.شب اولو توی سرعین گشتیم و فردا صبحش رفتیم آبگرم سبلان که خیلی کیف داشت ظهر رفتیم اردبیل یه کم توی شهر گشتیم بعدشم رفتیم شورابیل و جنگل فندقلو که واقعا زیبا بود و گردنه حیران و برگشتیم هتل و شب هم رفتیم چایخونه سنتی روز سوم هم اومدیم آستارا و رفتیم بازار و شب هم اومدیم انزلی و توی شهرک ساحلی ویلا گرفتیم و شنبه هم کمی توی شهر گشتیم و برگشتیم سمت تهران.هر روز صبح جاتون خالی عسل و سرشیر و نون شیرمال و ظهر و شب هم کباب معروف اردبیلو میخوریدم انقدر کباب خوردم که مطمئنم تا ۶ماه دیگه نمیتونم کباب بخورم.حلوای سیاه و آش دوغ که مخصوص اردبیله هم خوردیم.عکسها به ترتیب از بالا به پایین گردنه حیران و شورابیل و جنگل فندقلو و شهرک ساحلی انزلی هستن و عکس آخرهم باغ هتل کوثر اصفهانه که آخر عید چندروز اونجا اقامت داشتیم.با گذاشتن عکسهای خودمون مشکلی ندارم وقتی تازه وبلاگموشروع کردم چندتا گذاشتم ولی چون دیدم کسی نمیذاره و اکثرا میترسن منم دیگه نذاشتم حالا قراره حامد یه کارایی بکنه تا شرایط وبلاگ ایمنتر بشه اونوقت منم عکس میذارم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت توسط سودی |
الان که دارم مینویسم ساعت ۲ و نیمه شبه.ما ظهر میریم به سمت سرعین اردبیل.اولین باره که میخوام برم اونجا تعریفشو زیاد شنیده بودم ولی فرصتی پیش نیومده بود فکر میکنم جای قشنگی باشه.شبو شمال میمونیم چون راه زیاده و صبح ۴شنبه میریم سمت سرعین.جمعه برمیگردیم.عکسهای باحال میگرمو و میذارم تو وبلاگم.  
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت توسط سودی |
سلام سلام به همه دوستای خوبم

امیدوارم تعطیلات هرجا بودید بهتون خوش گذشته باشه ما هم روزهای خوبی داشتیم و توی تعطیلات زیاد وقت نکردم به وبلاگها سر بزنم از وقتی هم که به تهران برگشتم چون دوباره دوروبرم خلوت شده و تنها شدم حال وحوصله نداشتم و باید چند روز میگذشت تا دوباره به زندگی روزمره عادت کنم.

آروین هم توی عید حسابی دورش شلوغ بود و از نظر اجتماعی پیشرفت کرده و پرروتر و شیطونتر شده دیگه توی خیابون غیر قابل کنترل شده و همش در حال دویدنه.هرروز عصر هم حوصلش سر میره وبهونه میگیره و میخواد بره بیرون بد عادت شده.علاقه زیادی هم به ماشین بزرگ پیدا کرده و ازصبح تا شب در حال بازی با ماشیناشه.توی خیابون هم فقط به ماشینای بزرگ نگاه میکنه و پشت سر هم میگه دیدید بززززگ(به ماشین میگه دیدید) اولین جمله دو کلمه ای که گفت دیدید بزگ بود. جمعه شب بردیمش سرزمین عجایب ولی دوربینو یادم رفت ببرم آروین پشت شیشه مغازه یه ماشین بزرگ کنترلی دید هی میگفت دیدید بزگ به شیشه مغازه میکوبید و میگفت باز باز یعنی شیشه رو باز کنید تا ماشینو بردارم آخر سر مجبور شدیم بغلش کنیم و از اونجا بریم  بهش گفتم برات دیدید بزرگ میخرم ولی همش کنترلی بود فردا میرم براش یه ماشین بزرگ میخرم.از نظر حرف زدن هم کلی پیشرفت کرده به همه زنها میگه آله(خاله) به مردها هم میگه عمو به مامان من هم میگه آله هرچی میگیم بگو مامان نمیگه.هر کلمه ای که  میگیمو به زبون خودش تکرار میکنه خیلی چیزها میگه که الان حضور ذهن ندارم به عکسهای ما اشاره میکنه و میگه ماما بابا دادی(دایی) آله عمو(مامان وبابای خودم).هرچی میگذره کارهاش بامزه تر و خنده دارتر میشه. هرروز کفشهای منو از توی جاکفشی برمیداره و پاش میکنه و توی خونه قدم میزنه.

۵شنبه عصر رفتیم خونه کسری کوچولو خیلی بهمون خوش گذشت و به مامان کسری عزیزم حسابی زحمت دادیم آرتین کوچولوی نازم اونجا بود و ۳تا کوچولوها حسابی بازی کردنو بهشون خوش گذشت.عکس هم گرفتم که دفعه بعد با عکسهای عید میذارم توی وبلاگم.

آروین ۴ تا دندون داره در میاره خیلی لاغر و کم اشتها شده نمیدونم چیکارش کنم غذا خوردنش کفرمو در میاره شما میدونید چه غذاهایی بچه رو چاق میکنه؟

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت توسط سودی |
سلامی بهاری

من مطمئنم به تنبلی و ریلکسیه (به قول مامانم دل گنده) من و شوهرم هیچکس تو دنیا پیدا نمیشه فکرشو بکنید ۵شنبه برای اولین روز ما برای خرید عید دست به کار شدیم رفتیم میلادنور و هر کدوم یه شلوار جین خریدیم امروز عصر یعنی شنبه عصر هم رفتیم تجریش و پاساژ قائم یه کیف و کفش خریدم و چون به معنای واقعی حالم از این کیف و کفشهای ورنی بهم میخوره ۳ ساعت گشتم تا غیر ورنی پیدا کردم.برای آروین هم رفتیم نمایندگیه موبانگ که همیشه براش لباس میخرم ولی فکر کنم همه جنسهای خوشکلشو فروخته بود چون هیچی چشممو نگرفت فقط چندتا تیکه لباس راحتی براش خریدم امروز دیگه حتما باید براش بخرم ولی نمیدونم برم ارمغان کودک یا همون تجریش یه پاساژ هم توی گاندی هست که فقط لباس بچه داره شایدم برم اونجا ببینم خدا کمک میکنه دیگه امروز یه چیزی برای آروینم بخرم.از خونه تکونی هم راحت بودم چون تازه ۳ماهه که اومدیم توی خونه جدیدمون.و چون ما توی این ۵ سالی که ازدواج کردیم هیچوقت موقع سال تحویل توی خونه خودمون و تهران نبودیم من متاسفانه تا حالا هفت سین توی خونمون پهن نکردم باورتون میشه؟ عاشق عید و حال و هوای قبلش هستم به سفره هفت سین هم خیلی معتقدم ولی تو خونه ای که هیچکس نیست سفره پهن کردن فایده نداره.برعکس بعضیها که لباس نوپوشیدن عید و دیدو بازدیدها براشون مسخره مییاد ولی برای من این نو شدن لباسها و چهره ها و... خیلی قشنگه.قبلا گفته بودم توی پست آخر سال میخوام از برنامه های سال جدیدم بنویسم ولی فرصت نشد.ما  ۴شنبه صبح میریم مسافرت به سمت ...و ایشالا ۱۶ فروردین برمیگردیم.لپ تاپو با خودم میبرم و به همه دوستام توی این تعطیلات سر میزنم دیگه اعتیاد که شاخ و دم نداره منم اگه یکروز نیام تو وبلاگم مثل مرغ سر کنده میمونم.امسال برای من و خونواده ۳نفریمون خیلی سال خوب و پربرکتی بود امیدوارم سال ۸۷ هم همینطور باشه البته برای همه.برای همه دوستای عزیزم که امسال توی این دنیای مجازی باهاشون آشنا شدم سال خوبی آرزو میکنم و امیدوارم همه به خواسته دلشون برسن پای سفره هفت سین هم دعا یادتون نره.

پی نوشتی که بعدا نوشتم:بلاخره طلسم شکست ومن برای آروین لباس خریدماز یک پاساژ توی گاندی که فقط لباس بچه داره.اگه لباس بچه خوشکل و مارکدار و خوب میخواید حتما یه سر به اونجا بزنید شاید قیمتهاش نسبت به بقیه جاها بالاتر باشه ولی آدم خیالش راحته که جنس خوب و قشنگ میخره.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت توسط سودی |

عکسهای ما توی شیطان کوه لاهیجان گرفته شده.

۲.آروین واقعا خوشحال بود و کلی کیف کرد و چیزهای جدید دید.منم از خوسحالیش لذت میبردم به حدی حال میکرد که منم فراموش کرده بود

۳.اون نوشته روی پارچه رو از شهر آستانه که رد میشدیم گرفتیم.فکر میکنم سوتیه ساله  

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت توسط سودی |
سلام سلام

الان که دارم مینویسم ساعت یک و نیم نیمه شب چهارشنبه هست و ما فردا صبح میخوایم بریم شمال بلاخره این زمستون سرد و طولانی کم کم داره تموم میشه و ما هم دیدیم هوا گرمتر شده و شنبه هم تعطیله تصمیم گرفتیم برای تغییر روحیه و استراحت چند روز بریم شمال.جایی که میریم یه مجتمع تفریحی توی زیبا کناره.یه باغ تقریبا بزرگه که دورتا دورش ویلا ساختن و توی باغ پر از گلهای رنگارنگه و همچنین زمین والیبال و تنیس و قفس پرندگانی مثل طاووس درست کردن و چندتا تاب بزرگ که جون میده برای آروین.چند ماه پیش که رفتیم تیم ابومسلم خراسان با تیم ملوان انزلی مسابقه داشتند و توی همون مجتمع اقامت داشتند و برامون جالب بود که ۳روز با خداداد عزیزی و تیمش یکجا بودیم و چندتا عکس هم باهاشون گرفتیم چیزی که برامون جالب بود این بود که زمان خیلی کمی تمرین میکردند و بیشتر اومده بودند تفریح مثلا هرشب قلیون چاق میکردند وتا نصف شب توی باغ مجتمع دور هم مینشستند و پچ پچ میکردنو قاه قاه میخندیدن به خاطر همینه که فوتبالمون در کل چیزی نمیشه حالا نظم و دیسیپلین و تمرینات تیمهای خارجی رو باید دید ولی در کل باحال بودند.یه نکته مثبت دیگه هم که اونجا داره یه رستوران خوبه که غذاهاش واقعا عالیه و کاملا مزه غذاهای خونگیو میده.

ما از وقتی ازدواج کردیم این اولین باری هست که ۴ ماهه نرفتیم مسافرت (به خاطر سردیه هوا).کلا مسافرت رفتنو دوست داریم و زیاد هم میریم (دختر خالم اسممو گذاشته مارکوپولو) و عاشق کشف کردن جاهای جدید هستیم.وقتی باردار بودم اطرافیان بهم میگفتن بعد از بچه دار شدن دیگه نمیتونید جایی برید ولی ما رومون زیاده وقتی آروین یکماهه بود رفتیم سفر به حامد میگم فکر نکنم هیچ بچه ای اندازه آروین مسافرت رفته باشه و خیلی هم مقاوم شده گاهی شده ۸ ساعت توی ماشین بودیم و اصلا بهش سخت نگذشته فکر میکنم وقتی بزرگ بشه راننده ماشین بزرگ بشه تازه زمان بارداریم حدود ۹ مرتبه مسافرت رفتم بار آخر ۸ ماهه بودم که توی فرودگاه جلومو گرفتن و نمیذاشتن سوار هواپیما بشم بعد از اینکه منو فرستادن پیش پزشک فرودگاه و اونم معاینه کرد و گواهی نوشت که مشکلی نیست اجازه صادر شد و من در حالیکه هواپیما آماده پرواز بود سوار شدم فکرشو بکنید تنها هم بودم و کسی باهام نبود.ما بیشتر مواقع سه نفری میریم سفر. چندتا دوست باحال هم داریم که گاهی که جور میشه باهامون مییان.ولی اصلا مسافرت با خونواده رودوست ندارم چه خونواده خودم باشه چه خونواده شوهرم.از مسافرتهای شلوغ پلوغ خوشم نمییاد.وقتی خودمون ۳تایی میریم سفر بیشتر بهمون خوش میگذره.من اگه یک روزی یه پول قلمبه داشته باشم اولین کاری که میکنم میرم دور دنیارومیگردم. حامد همیشه میگه دلم میخواد آروین بزرگ بشه و بره دنبال درس و زندگیش و ما هم با خیال راحت یه کاروان بخریم و بریم دور دنیا رو بگردیم.حتما عکسهای باحال میگیرمو میذارم تو وبلاگم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16ساعت توسط سودی |
آیا شما هم مثل من هستید؟ من هر وقت به مغازه یا فروشگاهی خاصی احتیاج پیدا میکنم و وسیله یا جنسی میخوام نمیدونم چرا همه اون مغازه ها از جلوی چشمم میپرن و هرچی میگردم چشمم یه اون مغازه خاص نمییوفته مثلا ۵ شنبه تصمیم گرفتیم موهای آروینو کوتاه کنیم بماند که من چقدر توی حمام باهاش کلنجار رفتم ولی نذاشت به موهاش دست بزنم و میدونم توی آرایشگاه هم به شدت گریه میکنه ولی خوب چاره ای نیست. به هرحال ما بعد از ظهر از خونه زدیم بیرون و تو کوچه های اطرافمون آرایشگاه  پیدا نکردیم رفتیم توی پاسداران هر چی چشم چرخوندیم هیچ آرایشگاهی نبود به راهمون ادامه دادیم رسیدیم به شریعتی و تا نزدیک تجریش رفتیم فقط یه دونه پیدا کردیم که اونم تعطیل بود آهان یادم رفت بگم که حامد گفت یکی توی خیابون دولت هست که یه مدت پیش خودش رفته بود پیشش و البته اونم تعطیل بود و حالا که یکروزم من پییه گریه ها وجیغهای آروینو به تنمون مالیده بودم و بعد از یکماه کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم ببرمش سلمونی با کمبود شدید سلمونی مواجه شدیم یا شایدم بوده ولی اونروز تعطیل بوده.حالا توی هر کوچه و سوراخی نگاه میکنی یه آرایشگاه زنونه میبینی.تازه اونروز تصمیم گرفتیم براش تاب بخریم و توی مسیر ذکر شده ۵ تا اسباب بازی فروشی بود که فقط یکیشون تاب داشت و منم از روی ناچاری خریدم از روی ناچاری چون اصلا خوشگل نیست ولی آروین خیلی از تاب بازی خوشش اومده و وقتی تابش میدیم میگیم تاب تاب عباسی اونم تکرار میکنه تا تا بدابو (حالا به چه زبونی میگه نمیدونم).

وووواااایییییی امروز یه اتفاق بد افتاد آروین که داشت با شورت تو خونه میگشت و ادای جارو کردن منو در مییاورد پاش گرفت به کاکتوسمون و پر از خار شد طفلکی اصلا گریه نکرد ولی خیلی دلم سوخت بیشترشو با موچین در آوردم ولی چندتاش بیرون نیومد حالا یعنی چی میشه؟خودش مییاد بیرون؟شما میدونید باید چیکار کنم؟

تو پست بعدیم میخوام در مورد عید و برنامه ها و آرزوهایی که برای سال جدید دارم بنویسم ازشما دوستهای خوبم هم میخوام که شما هم به ایده و برنامه هایی که برای سال ۸۷ دارید فکر کنید و توی نظرات پست بعدیم بنویسید.شاید هم برای خودتون نیروی محرک باشه و هم به بقیه انرژی بده.

این مطلبو بخونید خیلی قشنگه من وقتی خوندمش اشک تو چشمام جمع شده بود دلم برای خودم و همه مامانها لرزید.

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟ خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد براحتی می توانی او را مادر
صدا کنی
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت توسط سودی |

هر چی سعی کردم توی خود بلاگفا عکسهارو بذارم نمیدونم چرا آیکون افزودن تصویر باز نمیشه.میخواستم زیر عکسها توضیحات بنویسم که مجبورم همینجا بنویسم.

۱.اون عکسی که آروین لبهاشو غنچه کرده داره بوس میده

۲.عاشقه لپ تاپه و ما تا بیداره جرات نداریم بهش دست بگیریم بهشم میگه ادی چون به عکسه خودش میگه ادی و ما هم عکساشو تو کامپیوتر بهش نشون دادیم به همین دلیل این اسمو روی لپ تاپ گذاشته.تو دستشو نگاه کنید اینا در همه جا همراهشه موقع خواب موقع بیرون رفتن و اصولا از صبح تا شب.

۳.واقعا دیگه نمیشه ازش عکس گرفت چون به محض دیدن دوربین میخواد یا میاد عکساشو ببینه و یا از دست آدم بگیره.با هزار ترفند این عکسارو گرفتیم تو همشم معلومه که میخواد بپره طرف دوربین .توی اون عکسی که  کلاه سرشه ادای باباشو وقتی که داره تلویزیون نگاه میکنه در آورده.

۴.اون عکسی که داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه رو بی هوا ازش گرفتم.وسایلشو آورده پهن کرده جلو در آشپزخونه.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت توسط سودی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا